X
تبلیغات
رایتل
سه‌شنبه 7 آذر 1396

ثـآبــِت . . .

سلام ، حالتون چطوره ؟
برا یه بار هم شده وقتی بهت میگن حالت چطوره ،
الکی با لبخند نگو‌ خوبم‌ :/ ناراحتی خب بگو چی شده ؟
اگه خوشحالی هم با‌ یه خنده از ته دل بگو عالی ام :)  
ادامه مطلب ...
شنبه 30 دی 1396

هُول‌ . . .

امروز صبح بیدار شدم تا هوا بارونیه ،

یهو دلم یه کلاه دست باف خواست -_-

هدفن رو برداشتم ، لباس گرم پوشیدم ،

آماده شدم برا بیرون که مادر گفت :

بنیامین چترتو حتما بَردار ،

گفتم آهان خوب شد یادم آوردی ،

چترو بَرداشتم و توی حیاط انداختمش یه گوشه :)

اولین بارون و اولین هوای خوشه شهرمون رو با چتر شروع کنم ؟


همینجور که داشتم قدَم میزدم ،

حس کردم یه چیزی انگار کمِه ،

به گذشته بَرگشتم و دیدم آره ،

همیشه هوا‌ که بارونی میشد ،

آهنگ هایی پاشایی رو گوش می دادم ،

بارون صدای احساسِه رو پلی کردم ،

و همینجوری رفتم تا رسیدم به همون دره ای ،

که توی شهر ما معروف هست ،

خیلی هم شلوغ بود چون همه مَردُم میان ،

آب هایی که جمع شده رو می بینن ؛


کنارِ این دره نشسته بودم ، یه لحظه با خودم گفتم ،

اگه الان یکی منو هول داد چی میشه ؟

یعنی واقعا میمیرم ؟ زندگی تموم ؟

بعد دیدم اگه زرنگ باشم ،

اول قبلی که کِسی بخواد هول بده ،

متوجه میشم و نمیذارم اینکارو کنه ،

دوم اگه هول داد و اُفتادم سریع سعی می کنم ،

خودم رو به دیواره ها نزدیک کنم ،

و دیگه محاسبه کردم دیدم زنده می‌مونم ،

حالا هَرکی خواست بیاد هُول بِده ، خوشحال میشم 

پنج‌شنبه 28 دی 1396

خندید . . .

داشتم با آرامش آبمیوه می خوردم ،

و منتظرِ یه خبرِ خوش بودم ،

که یهو یه صدای نسبتاً ناجوری شنیدم :/


نگاه کردم تا یه خانومی با ماشینش زده به موتورم ،

این همه موتور و ماشین فقط به موتور من زده بود ،

اینم از خبرِ خوشی که منتظرش بودم -_-


سریع تر آبمیوه رو خوردم ،

رفتم موتورو بَرداشتم ،

گفت آقااا این مال شوماس ؟

از چهرش فهمیدم ترسیده ،

با لبخند گفتم بعله ...

گفت ببخشید ، خودتون چیزتون نشده ؟

خندیدم ، گفتم من که داخل بودم !

خندید سرش رو اَنداخت پایین ؛


گفتم با اینکه این موتورو تازه خریدمِش ،

 ولی خیلی خوشحالم که به خودم‌ نزدی :/

دختره خندید ، من هرچی می گفتم این می خندید ...


گفت الان به داداشم میگم بیاد ،

موتورت هرجاش خراب شده برات درُستش می کنه ..


گفتم نمی خواد ، ممنون ؛

گفت نمیشه که ..

گفتم همچی اُوکیه ، مُشکلی نداره ...


گفت مرسی ..

گفتم فقط خواسی بری ،

حواست به اون موتور ها باشه ..

.

.

.

خندید ×_×

چهارشنبه 27 دی 1396

پنیـرِ مُفتـی . . .

رُو تلـِه موشـِه ، کـه پیـدٰا میـکُنی ، پنیـرِ مُفتـی ..


چهارشنبه 27 دی 1396

دست های من . . .

داشتم نماز می خوندم رسیدم به قنوت ،

نفری که کنارم بود خندید ،

گفت هااا بنیامین ایندفه دیگه حتما ،

دستِ خدا رو می گیری ...


توی نماز متاسفانه خندیدم +_+

دوباره گفت اینقدر دسِت رو میبری بالا ،

حواست باشه به چراغ ها نخوره ‌...


مادر بزرگ اُومد اینو به زور از اتاق بُردش بیرون √

و‌‌قتی نمازم تموم شد به این فکر کردم ،

که چرا همه به دست های من ، موقع دعا می خندن :/


حالا دستم خودش بلنده چکارش کنم ؟

آخه چه جوری دلتون میاد منو مسخره کنید ؟


میگه که ایندفه دیگه حتما ،

دستِ خدا رو می گیری ،

هنو دارم به حرفاش می خندم :)

( تعداد کل: 212 )
   1      2      3      4      5      ...      43      >>