دوشنبه 30 مرداد 1396

لاکشری ام . . .

Hi

لاکشری شدم یا نه ؟


بعد از داشتنه پدرِ پولدآر، و گوشی اَپل ،

خارجی صحبت کردن ، رابطه مستقیم با لاکشری بودن داره ؛


برا همین منم دیگه ،

هرچی از انگلیسی می دونستم رو‌‌ نوشتم ؛


می خندی :\

این کلمه نگاه ظاهرش نکن ، من تا عظمتش رو درک کردم ،

خیلی سختی دیدم ، الکی که لاکشری نشدم ،

از طرفی این Hi رو  تمومی کشور ها باهاش آشنایی دارن ،

و در واقع من الان راحت ، و با جرأت می تونم بگم ،

زبان آلمانی ، چینی ، هندی ، همه رو بلدم ،

مثلا برم هند با یه لبخند زیبا بگم Hi ،

می فهمن که چی گفتم ، و اینم می دونن لاکشری ام :)


ببیند خواهش می کنم ، اینبار توی کامنت هاتون ،

به لاکشری بودنم اِشاره کنید ،

که من به داشته هام ، دل خوش بشم ،

و مجبور نشم دروغ بگم ،

برم عکس از گوگل دانلود کنم بذارم اینجا ،

بگم این‌ خونمونه ، این ماشینمه ،

این جورابمه دیروز 10میلیون خریدمش +_+

یکشنبه 29 مرداد 1396

انرژی منفی . . .

من توی ‌زندگیم همه جور آدم منفی دیدم ،

و شاید همین باعث شده که از انرژی های منفی نمی ترسم ،

و خیلی ریلکسم در برابرِ مشکلات ،

و بیشتر قدرت و‌ توانم رو واسه خندیدن میذارم ...


اینو گفتم که بگم میشه خودتو آماده کنی ،

و‌ میشه که از یه باخته حتمی ،

از یه زندگیه خیلی بد ،

به پیروزی رسید ؛


من باور‌ دارم به قدرتی که انرژی منفی داره ؛

وقتی بهت میگن نمیشه و یا کم ‌میاری ،

این همون انرژی منفیه ،

که شما رو واسه باخت آماده می کنه ..


برا اینکه باید دوری کرد ، از اونایی که باعث میشن ،

دیدت به زندگی بد بشه ؛ اگه نمی‌تونی دَرکِش کنی ،

پس ‌نمون که انرژی های منفیه اون به تو‌ میرسه ..


ساختن با افرادی که مشکل عصبی دارن ،

بودن با دوست هایی که سیگاری و معتادن ،

خیلی باید حرفه ای باشی ، که مثله اونا نشی ،

و بی نهایت باید حرفه ای تر باشی ، که بخوای کمکشون کنی ؛

و برا این حرفه ای تر بودن ، باید اول ماه تولدت خُرداد باشه ،

پست داشت خیلی جدی میشد ، خواستم انرژی منفی نگیرین :)

بخندید تا ادامه رو بگم ـ فحش ندیاااا :/


انرژی های منفی ،

به وجود میاره ناامیدی و جدایی رو ،

و حتی شکست و حسه خسته بودن رو ..


شما اگه دقیق تر نگاه کنی متوجه میشی ،

قبل هر‌ انتخابی که به شکست رسیده ،

حتما حداقل ، یک نفر انرژی منفی داده ،

و خیلی وقتا هم انرژی منفی خودمون بودیم Π_Π

که یه لحظه ساده رو ـ پیچیده دیدم ..


یا راهی رو نرو ، بهش فکر نکن ،

یا اگرم شروعش کردی ، محکم واسه انتخابت بجنگ ،

بهش فکر کن ، و عاقلانه برو جلو .

شنبه 28 مرداد 1396

یه عکس از پاهاشون . . .

به کوهنوردی علاقه شدید دارم ،

اما از وقتی اَعضای گروه ، درگیره کار و زندگی شدن ،

هنوزم یه گروه هستیم ، اما توی تلگرام :)


ولی خب صمیمی بودن ، و رفَقات ها خراب نشده ،

امشب من یه آهنگ از حمید عسکری خوندم که میگه : 

آهای تو که یه روز عشقِ منی ، و یه روز عشقَ یکی دیگه ،

خدا اشکامـو دید یه روزی ، خودش تقاصِ کاراتـو میده ؛

فرستادم واسه گروه تلگرامی ،

یکی از خانم ها که خیلی زنِ قابلِ احترام و خوبیه ،

اُومد خاص گفت بنیامین ، حالم‌ خوب نیست ؛ واسم بخون ،


گفتم اول اینکه این صدای من شانسیه ،

یهو می‌خونم حالت بدتر میشه ،

و بعد حالم خوب نیست یعنی چه :/

شوهرت کجاست مگه ؟

همراه با شکلک ها گفت اتاقِ اونطرفی  ؛

گفتم بحثتون شده ؟ گفت آره ..‌

گفتم آهان ، من به یه شرط می‌خونم ،

که بری از صورتِ شوهرت فیلم بگیری واسم  :o

خندید ، گفت نمیرم ،

گفتم ببین من الان واسم کاری نداره ،

مختـو‌ میزنم ، بعد که وابسته شدی ،

میرم و بدتر دآغون میشی .. چیکار کنم ؟

می خوای از شوهرت دُور بمونی دیگه ، مطمینی ؟


با همین حرفا باعث شد ، اِمشب کِنارِ آقاش بخوابه ،

و گفتم که یه عکس از پاهاشون بفرسته ،

 که دیگه  من مطمین شم همچی آرومه ؛

   ̄︶ ̄

این پست رو هم با اِجازه خودش نوشتم ،

ناراحته میگه کاش از قبل باهاش هماهنگی می کردم ،

که حرفای بهتر و تاثیر گذار تری بگه  :\

جمعه 27 مرداد 1396

پیرمَردِ بی اعصآب . . .

از راه قانونی واسه رسیدن به خونه ما ،

باید بری بلوار ، رو کامل برگردی و خیلیه ،

اما از راه غیر قانونی یه دقه کمتر میرسی خونه √+√


من اومدم سریع از راه یک دقیقه ای اِستفاده کنم  ،

یه پیرمَرد با این پراید قدیمی ها داشت میومد ،

تا منو دید ، انگار فَرموُن ماشین رو گُم‌‌ کرد ،

به صَد زحمت تونس وایسه ... و‌ پیاده شد :o


 منم نرفتم ، گفتم یه معذرت خواهی کنم بهتره ،

اما تا به من رسید ، یه توُ صورتی منو زد ،

که چشام سیاهی رفت :|


هیچ کاری نمیشد کنم ،

ریش سفید بود و حقَم داشت ،

فقط دوباره گفتم ببخشید ... بَرداشت رفت ؛

البته توی دلم گفتم که ، یارو خیلی گـُه بود :)


یهو‌ یه صدایی مثله بُمب اومد ، تا پیرمرد زده به تیـرِ بَرق :o

دیگه‌ مطمین شدم ، یه چیزایی مصرف می کنه :\

اینم گفته باشم  ، خیلی هم خندیدم ؛


اما خب از مغازه واسش آب گرفتم ،

و‌ ماشینش که داغون شده بود ،

اما دیدم خودش سالمه ،

ولی هنوز دِلگیرَم ، بَد منو زَد +_-

پنج‌شنبه 26 مرداد 1396

تیکه کلام . . .

یه پسره خاله دارم اگه بهش بگی ،

آفرین ، خوبه ، بهترین ، عزیز ، اصلا توجه نمی کنه ،

حالا فقط کافیه یه حرفِ بد بگی ، هزار دفعه تکرار می کنه :/


یادمه یه روز بهش گفتم اَه حالمو بد کردی چِپِلـو ،

 چپل : یعنی تمیز نبودن ،

حالا خاله منو دیده میگه بنیامین ، این چپلـو رو تو یادش دادی !

گفتم من این همه حرف خوب میگم ، یاد نمی گیره ،

حالا اینو دیگه من یادش دادم :؟


میگه آره این کلمه های ، چپلـو ، چرکولَـک ، آخ تا قیامت ،

و اینا تیکه کلام های توعه :\

گفتم اُوخی ، چه جوری یادت مونده آخه ؟

گفت تازه می دونم که این روزآ ،

تیکه کلام دیگه هم داری ، گفتم چی ؟

گفت میگی ، مِرامی باشین :\ 

گفتم احسنت :) فوُل دهنَم سرویس ~_~

پنج‌شنبه 26 مرداد 1396

تنهایی . . .

به مُدت دو هفته شاید هم بیشتر ،

خونه رو دَست من سپُردن و رفتن ،

البته من که به این سکوتِ خونه عادت دارم ،

و آرامشه به خصوصه خودشو داره ..


الان که تنهام رو تخت ، با یه هدفُن توی گوش ،

و دارم واستون می نویسم ،  یه فکری توی ذهنمه ،

میگم وقت هایی که کسی اَطرآفتوُن نیست ؛

از کدوم بیشتر می تَرسین ؟

۱- یکی شبیه خودتون ببیند ؟

۲-یه روح ببنید که داره نگاهتون می کنه ؟

۳-یه جِن بهتـون نزدیک بشه ؟

هاان :)


تلفنی داشتیم صحبت می کردیم ،

به‌ من می گفت که تنهایی خیلی حسه بدیه ،

گفتم از وقتی عشقت رفته اینو میگی ،

و خیلیآ شبیه تو هستن ،

زندگی رو به کآم خودتون و همه تلخ می کُنین ،

فقط واسه نبوده یـ1ــک بی اَرزش ..

گفت بنیامین عاشق نشدی ،

گفتم از کجا معلوم :× گفت معلومه ...

گفتم تو از تنهایی یه کوه ساختی ... و ..

گیر داده که تنهاس ، چیکارش کنم دیگه :/


اما من خودمو میگم گرچه دلم ،

تنگه‌ حرفای پدر ، دستای مادر می شود ،

ولی با این سکوت خونه هم ، خیلی حآل می کُنم :*


بال های مرغ گُذاشتم توی آب لیمو ، کباب کنم ،

همیشه حداقل شلوارک پآم بود ، الان کُلن اُونم بَرداشتم ،

و میشُد به همه بگم بیان ، و تا صبح بیدار باشم ،

ولی خب این‌ آروم بودن رو واسه اِمشب ، تَرجیح دادم ،


البته اینم بگم فردا همه میان ، عزیزای وبلاگی نمیان شومااا ؟

آره دیگه مُجردی رو عشقه ، خونه خالی رو عشقه ،

مُنحِرف نشید دیگه ، از اون خونه خالی هایی که ،

کارای خاک توی سری می کنن ، نه ..

ما اینجا همه فرهنگی هستیم @_@

چهارشنبه 25 مرداد 1396

قبول کن . . .

اگه به راحتی حقیقت ها رو قبول کنیم ،

خیلی زندگیمون شیرین تر میشه ؛


من بهترین فیلم هایی که تا به حال ساخته شده رو دیدم ،

و فیلمی که معلوم نیست چیه ، بی معنی تموم شه ،

یا تخیُلی باشه ، از دیدنش پشیمون میشم ،

و رفیق هام با اینکه سلیقه منو می دونن ،

اگه فیلمی بیارن که‌ خوشم نیاد ، مجازات میشن :)

واسه همین فیلم های مورد علاقه ام ،

واقعا قشنگ و فراموش نشدنی اند ؛


امروز یه سینمایی طنز می دیدم ،

که نقش اولش ، خیلی آدمه رُکـی بود ،

گفت : من خیلی بد بودم ،

نقش اول جواب داد ، آره هنوزم بدی ،

گفت : ولی دوستت دارم ،

نقش اول جوابش داد ، منم دوستت دارم ،

اما این به معنای باهم بودنمون نیست ؛

گفت : می تونیم دوباره شروع کنیم ،

نقش اول جواب داد : دوباره با تو بودن ،

گذشته خوبمون رو‌ هم از بین میبَره ، لطفاً برو ...


قبول کن اگه دوستت نداره ، باید بری ،

قبول کن اگه من باهات سردم ، ازت خسته ام ،

قبول کن اگه هربار دلتو شکسته ، با او خوشبخت نمیشی دیگه ،

قبول کن آدمای گذشته ، حتما نباید توی آیندت باشن ،

قبول کن اگه با دوریت ساخته ، برگشتش واسه بوسه هاته ،

قبول کن هرکی امروز بد شده باهات ،

فرداش اگه‌ خوب شده باهات ، بی طمع نیست ؛


قبول کنی میشی تکیه گاه خودت ،

کمتر میشه دردت ،

محکم میشی واسه خودت .

( تعداد کل: 49 )
   1      2      3      4      5      ...      7      >>