X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان
یکشنبه 30 مهر 1396

سفر به تهران . . .

هوای اینجا خیلی گرمه ،

و‌ برا همین سفر به تهران رو دلم می‌خواد لُختی برم :)


توی هر یک سال چند بار میرم تهران ،

اما نمیشه کامل همه جاهایی که داره رو ببینم ،

ولی خب معلومه کسی که خودش تهرانیه ،

بهتر می تونه راهنمایی کنه ،

و بگه برا چند روزی که من اُونجام ،

کجا ها برم بیشتر خوش می گذره ؛

واسه همین از دوستای خوبه تهرانی ،

می خوام که منو راهنمایی کنید ،

اطلاعات غلط ندین ، من اعتماد کردم :)


و در پایان دعا کنید که این سفر به تهران ناراحتم نکنه ،

آخه این هم راه برم و تیم ببازه خیلی دردناکه ،

و اگه باختیم دیگه سریع بَرمی گردم ...


و یا همون جا یه کارتون پیدا می کنم ،

شبا توی پارک می خوابم تا معتاد شم ، خوبه ؟

پس الان دیگه من حتی آیندَم دست شماس ،

دعا کنید که دِربی رو بِبریم ،

و من خوشحال تر از قبل اینجا واستون بنویسم ،

و بیشتر هم تهران بمونم ، و کُلن همچی عشقی بشه ؛

.

.

.

ببازیم خیلی ها رو زخمی‌ می‌کنم 

یکشنبه 30 مهر 1396

خوشمزه . . .

اومده میگه خوشمزه نیستی ، بهش گفتم استغفراللّه ،

مگه واسم داری چیکار می کنی؟ گفت هیچی ؛

گفتم پس این خوشمزه نیستی معنیش چیه ؟

گفت به معنای اینکه دُرست کار نمی کنی :|


گفتم آخه داری حقوق میدی که زورِت بیاد ،

خو دارم کُمکت می کنم ؛

گفت کمکت خوشمزه نیست :/ 


نگاش کردم گفتم : این خوشمزه نیس ،

یه بار دیگه بگی وِل می کنم میرم ؛

گفت باشه حالا یه دقه اومدی ،

هی دنباله بهونه باش که بری :\


گفتم حالا فقط یه بار دیگه بگو ...

گفت بنیامین ؟ گفتم هااان ،

گفت چرا تلخی :/


من میگم این آدم ،

شاید همه چی رو خُوردنی می بینه :)

شنبه 29 مهر 1396

خوب ، و یه کم بد . . .

همسایه رو به رو پاش شکسته بود ،

صبح از خونه اومدم بیرون تا  داره آروم راه میره ،

گفتم آقای توانگر خیلی خوشحال شدم از جا بلند شدی ،

و بعد از بغل و ماچ و احوال پرسی ،


گفت به حسن همیشه میگم ،

به پدرم میگه حسن ،

گفت به حسن همیشه میگم ،

این پسرت توی منطقه تکه ، دل رحیمه ..

و گفت که به اندازه بچه خودم دوستت دارم ،


منم فقط می خندیدم ،

اینقد از ته دل می گفت ،

که انرژی گرفتم خواب از سرَم پَرید  √

وقتی واسم از ته دل دعا می کرد ،

حسه پرواز بهِم دست میداد ،

خدایا بابتِ سلامتی این همسایه ، ممنونم ؛


همچی خوب بود ،

تا که شب خواستم از باغ بیام بیرون ،

با ماشین از رو یه گیاهی رد شدم ،

صاحب باغ هم مثه اینکه ،

منتظر نشسته بود این اتفاق بیوفته ،

سریع اومد گفت که هووووی :o

رفتم با لبخند گفتم اُوخ ، ندیدمِش ،

و عذر خواهی کردم ولی طرف خر بود ،

مجبورم کرد بهش بگم‌ گــوه نخور ،

احترام سِنتو نگه میدارم هیچ بهت نمیگم ،

بحث بالا گرفت تا جدا شدیم ، داغون شدم -_-

چهار یا پنج مُشت منو زد :|

من اگه مشت هام خورده بود توی سَرش ،

الان کم ترین آسیب ضربه مغزی بود :?


حالا اینایی که اومدن جدا کنَن کثافت ها منو گرفتن ،

اون بیشعور صاحب باغ از فرصت استفاده کرد ،

یه چند مشت دیگه هم زد :/


از درختات خداحافـظـی کن ،

چون من بزودی با تبَر بَرمی گردم  :)

چهارشنبه 26 مهر 1396

طعم جنون . . .

خیلی قشنگ خونده ،

من که هیشکی عاشقم نیست ،

به‌ هیشکی هم نگفتم عشقم ،

با شنیدن این آهنگ ‌حس کردم عاشقم :/

-

-

-

آره من عاشقتم دست خودم نیستش که ،

هرجا اسمِ تو میاد میتپه دل وایمیسته ♫

پُره از عطر توئه کوچه به کوچه این حوالی ،

بی تو گُم میشم و هرشب تو خیابون تو کجایی ♫


همه اینو میدونن که من شدم وابستت ،

من و این گوشی و عکسای توئه لامصب ♫

هرکی میبینه منو میگه که من دیوونم ،

سخته این ثانیه ها بی تو من نمیتونم ، نمیتونم ♫

-

-

-

همش میگم یه نفر هست که با من خیلی خاطره داره ،

و الان دل تنگه کوچه هایی شده که باهَم رفتیم ؛

من مطمینم همه می دونَن که وابسته شدم ،

خودم شاید تصادُف کردم نیمه فراموشی گرفتم ،

آخه حالا که می بینم گوُشی هم دارم ،

فقط لامصب عکس هاش رو نمی دونم کجاس :o

چهارشنبه 26 مهر 1396

یه حرفایی . . .

خواهر گفت خیلی قشنگ شدی ،

همیشه این ریش ها رو بزن ؛

و امشب هوا خیلی خوب شده ، با موتور بریم بیرون ؟

گفتم جوابم منفیـه ، با کسی میرم بیرون ،

که با زشت و قشنگه من بسازه ؛


گفت اذیت نکن ،

گفتم ببین دُختر هست که فدای ریش های من میشه ،

حتی مُورد دارم که گفته اِی جـان ،

این صورت با این ریش ها چه خوش رَنگه ،

و من الان هماهنگی می کنم ،

با همون دختری که ریشَم رو دوست داشت میرم بیرون ؛


گفت کی بوده ؟‌ گفتم کى ؟

گفت این دختره که فدات میشه کیه ؟

گفتم می خوامِش ، گفت اِسمش چیه ؟

گفتم نمی خوام اسمـه خانومـَم رو جُز خودم کسی بدونه ،

گفت داداش این دختره اگه درُست بود ،

خو فدآ تو نمیشُد ، اینم فدا ریش هات :/


گفتم اَه چقدر بد حرف میزنی ‌، بی محلی کرد ،

گفتم قَصد داشتم بریم بیرون اما ...

گفت خب بریم تا حرفم رو پس بگیرم ،

گفتم یه حرفایی رو نباید بگی ،

بگی دیگه نمیشه پَس گرفت ؛


گفت حالا یعنی چی ؟

گفتم یعنی هوا خوبه ،

منم می خوام با موتور برَم بیرون ،

ولی تو باید خونه بمونی :)

.

.

.

و اینکه قانونِ من برا خانواده اینه ،

یا ببخش ، یا می بخشم ، یا ببخشیم ؛

و بعد از چند لحظه معذرت خواهی نَکرد ،

اما بخشیدمشِ :/


آدم باید حقیقت رو همیشه بگه ؛

خدا تمامی مهربونی هاش رو توی وجودِ من گُذاشته ،

جوری نگاه می کنی اِنگار نامهربونَم ؟ 

دوشنبه 24 مهر 1396

خدمتت عرض کنم . . .

امشب به دوستم گفتم خدمتت عرض کنم که ..

یهو‌ گفت جــــون خودت عرض نکن ،

گفتم برا چی ؟


گفت هر وقت میگی‌ خدمتت عرض کنم ،

یعنی اَعصابت خوُرد شده ،

و می خوای یه حَرفِ ناجور بگی برا تلافی ...


خندیدم گفتم‌ نگو اینجور ؛ خب از بحث دوُر نشیم ،

می خواستم خدمتـِت عرض کنم ،

این ماشین خارجی که میگی عالیه ،

من میگم پراید بهترشه ...


گفت بنیامین زهرِ خودتو ریختی ؟

گفتم نگو اینجور ...

بپُرس عَرضت تموم شده ، تا من بگم آره √

یکشنبه 23 مهر 1396

چٰالِش . . .

اگه یه وسیله ، یه شخص ،

یا بهتره بگم یه چیزی که ،

بی نهایت بهش علاقه داری ،

و تموم روز باهاش دَر ارتباطی ؛


اگه من اُونو ازت بگیرَم ، و بگم دیگه واسه مَنه ،

و بهت ثابت کُنم شوخی هم باهات ندارم ؛


چالش : بَدترین شکنجه واسه من چیه ...

سوال : کیه که منو ببخشه و بگه بی خیال ؟


الان که دارم فکر می کنم ،

شاید چالش واقعی این باشه ؛ کى می تونه ببخشه :)

  

گفتم 3 کامنت انتخاب میشه ،

و اینجا می نویسم :


* نوشته گردنت میگیرم انقد میکوبم سرتو به دیوار ،

تا پسش بدی یا جونت از سرت دراد بیرون ،

`` این پتانسیل داعش شدن رو داره ،

من غلط کنم چیزی ازت بگیرم ``


*نوشته ای خدا من خنده دار و باحال نمی تونم ،

بنویسم مثل خودت ک،

ولی قطعا بدترین شکنجه این می شه که ،

من نوعی احساسم رو نسبت به اون شیء ،

یا شخص از دست بدم ؛

به همون سرعتی که ازم گرفتیش رنگ عوض کنم ،

و دیگه واسم مهم نباشه.

اونجاست که آینه آینه میشی.

این بدترین شکنجه از نظر من .

`` این کامنت آروم منو کُشت ``


*نوشته فقط دو کلمه حرف حساب بهت میگم انگلی نشو 

``  از حرفای خودم ، از تیکه کلام خودم استفاده کرده ،

شما دیگه رو دَست نداری `` 


و کُلی بگم همه نظرات خوب بودن ،

ممنون از اینکه توی این چالش شرکت کردین .

( تعداد کل: 24 )
   1      2      3      4      >>