سه‌شنبه 11 مهر 1396

تشنه ی انتقام . . .

امشب رفتیم کافی شاپ ،

میزِ کِناری یه دُختر و پسر نشسته بودن ،

که به نظَرم عَصر بعد از مدرسه ،

قرار گذاشته بودن بیان کافه :o


پسره داشت به دختره می گفت : تشنه ی انتقامَم ،

باور‌کنید من این تشنه ی انتقام رو از اینا یاد گرفتم :|

خیلی جمله سنگینی هستااااا ،

می گفت تشنه ی انتقامَم ، همه دیگه باید بدونَن ،

هرکی تو رو اَذیت کنه ، من اَزش نمی گذرَم :+


به مجید گفتم ببین اینا رو .. خاک توی سرت بگیره ،

گفت بنیامین خاک توی سَرِ هردومون ...

 گفتم جمع نَبَند ،

تو 28 ساله شدی هنو زَن نگرفتی ،

گفت خودت چی؟

گفتم من هنوز خیلی مونده ،

ولی تو الان باس نوه هات رو بغل بگیری ،

خندید گفت وووواخ نمیشه باهات بحث کرد ،

گفتم آفرین خودم واست یکیـو پیدا می کنم عزیزه دلِ برادر :)


و ‌ادامـٕه صُحبت های اون دختر و‌ پسرِ ،

 اینبار دختره می گفت :

عشقم من همه می دونَن که واسه توام ، قربونت بِرَم ،

پسره می گفت خدانکنه ، دختره می گفت خدا کنه ،

پسره می گفت نکنه ، هی دختره می گفت کُنه ،

پسر کیک می خورد و می گفت نکنه ،

دختره آب اِنار می خورد می گفت کُنه :/

خواستم یهو برم بگم فدات‌تون بشم ،

از 2 سال دیگه حیف که خَبر ندارین ، 

حداقل مطمینَم یه نفرتون ،

گند میزنِه به همچی -_-


و حالا خاک توُ سَرِ من بگیره ،

که دختر ها می گفتن بیا بریم داخلِ خونه بازی کنیم ،

می گفتم نمیام .. اینجا توی کوچه بهتره ،

از همون سِنِ کَم .. قَدرِ موقعیت رو نمی دونستَم #_#

نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
 X 
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد