چهارشنبه 26 مهر 1396

یه حرفایی . . .

خواهر گفت خیلی قشنگ شدی ،

همیشه این ریش ها رو بزن ؛

و امشب هوا خیلی خوب شده ، با موتور بریم بیرون ؟

گفتم جوابم منفیـه ، با کسی میرم بیرون ،

که با زشت و قشنگه من بسازه ؛


گفت اذیت نکن ،

گفتم ببین دُختر هست که فدای ریش های من میشه ،

حتی مُورد دارم که گفته اِی جـان ،

این صورت با این ریش ها چه خوش رَنگه ،

و من الان هماهنگی می کنم ،

با همون دختری که ریشَم رو دوست داشت میرم بیرون ؛


گفت کی بوده ؟‌ گفتم کى ؟

گفت این دختره که فدات میشه کیه ؟

گفتم می خوامِش ، گفت اِسمش چیه ؟

گفتم نمی خوام اسمـه خانومـَم رو جُز خودم کسی بدونه ،

گفت داداش این دختره اگه درُست بود ،

خو فدآ تو نمیشُد ، اینم فدا ریش هات :/


گفتم اَه چقدر بد حرف میزنی ‌، بی محلی کرد ،

گفتم قَصد داشتم بریم بیرون اما ...

گفت خب بریم تا حرفم رو پس بگیرم ،

گفتم یه حرفایی رو نباید بگی ،

بگی دیگه نمیشه پَس گرفت ؛


گفت حالا یعنی چی ؟

گفتم یعنی هوا خوبه ،

منم می خوام با موتور برَم بیرون ،

ولی تو باید خونه بمونی :)

.

.

.

و اینکه قانونِ من برا خانواده اینه ،

یا ببخش ، یا می بخشم ، یا ببخشیم ؛

و بعد از چند لحظه معذرت خواهی نَکرد ،

اما بخشیدمشِ :/


آدم باید حقیقت رو همیشه بگه ؛

خدا تمامی مهربونی هاش رو توی وجودِ من گُذاشته ،

جوری نگاه می کنی اِنگار نامهربونَم ؟ 

نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
 X 
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد