دوشنبه 29 آبان 1396

آره آره . . .

من که می دونستم این سفر رایگان هست ،

ولی خب اینا می خواستن اَلکی از من پنجاه هزار بگیرن ؛

از نگاهشون همچی رو فهمیدم ،

واسه همین ازم خواهش کردن سکوت کنم ؛

تا بتونن این پول رو از یکی دیگه بگیرن و با این پنجاه هزار ،

خوده صاحب اصلی پول رو به کباب دعوت کنَن ،

منم واسه اینکه نقشه رو ، لو ندادم دعوتم ،

خودشون هم که هستن ...


و قول دادن‌که بعد از خوردنِ غذا ،

بگن که این پول رو برا شوخی گرفتن :/

و من خیالم راحت شد که همچی‌ دوستانه است √


با صحبت هاشون یه نفرو راضی کردن ،

پنجاه هزار گرفتن ، و خیلی جدی بهش گفتن :

از این لحظه تمام هزینه ها برا تو میشه ؛

یعنی تا گفتن تمام هزینه ها برا تو‌ میشه ،

من از خنده زیاد همون جا پهن زمین شدم :)


و یک روز بعد ؛

همونی که موفق شدن ازش پنجاه هزار بگیرن ،

به من گفت بنیامین توام پول دادی ؟ گفتم چی شده مگه ؟

گفت همه میگن این سفر رایگان هست ؛

گفتم آره خب رایگان هست ،

گفت اما دیروز از من پول گرفتن ؛

گفتم‌ خب ببین استانِ ما با همِجا فرق داره ،

حتما گفتن یه پنجاهی بابَتِ بسته های فرهنگی بگیرین ؛


گفت بنیامین‌ تو‌ام پنجاه هزار تومن دادی ؟

با چهره ای نبستاً خندون گفتم من به اینا نه ... گفت خب ؟

گفتم خب همین دیگه به اینا نه ... گفت به اینا نه ؟

گفتم آره پنجاهی رو به حساب یکی دیگه انتقال دادم ،

گفت آهااا پس فقط از اُستان ما ،

از ما جنوبی های بَدبخت پول گرفتن ؛

گفتم آره آره ، از بعضیامون پول گرفتن

شنبه 27 آبان 1396

دل به دل راه داره . . .

پدر پیام فرستاده :

رسیدی ؟

گفتم آره رسیدم ،

دوباره پیام فرستاد :

خدا رو شکر صد درصد مواظب باش ،

واسش نوشتم :

صد درصد نمی تونم ، ولی هفتاد درصد مواظبم :)

ولی این پیام رو ارسال نکردم :/

آخه چه کاریه یهو پدر عصبی بشه بیاد مشهد ،

من و گروه و همه رو بُکشـه :|

اصن چرا عاقل کُند کاری ، که پدر را عصبی کُند خیلی :\

.

.

.

الان هم خواهر تماس گرفته میگه :

داداش خوبی ؟

بهش گفتم خوبم ، من نیستم خوش می گذره ؟

میگه آره خوش می گذره ، 

گفتم عه چی ؟ نیستم خوبه ؟

می خنده میگه نه خوب نیستاا ،

ولی بد هم نیست :/

گفتم ای روزگار ، بمیرم راحت بشین ،

خیلی شاکی شد ، تند تند حرف میزد :o

اینجا بود که فهمیدم برادرِ دوست داشتنی ای هستم √

بهش گفتم چی بگیرم برات ؟ گفت انگشتر ، گردنبند و ...

گفتم باش ، گفت طلا باشه ، گفتم آخه مگه‌ چقدر پول آوردم :|

میگه زیاد ، تو به کم قانع نیستی :/

بهش گفتم مگه من کیه اَم ؟

گفت داداش یکی یه دونه ی من ،

گفتم طلا می خواستی ، حله :)

.

.

.

دایی پیام داده : بنیامین از وقتی نیستی ،

هوای شهر عالی شده ، تازه گفتن یکشنبه هم بارون هست ،

بهش گفتم دایی الان مشهد هوا گرمه باورت میشه ...

میگه آره همیشه نبودت بهتره ؛

گفتم هی خدااا ،

گفت بنیامیـــن از شوخی بگذریم ،

همه دلمون واست تنگ شده ،

گفتم منم دلم تنگ شده ،

به خصوص صدای مادر بزرگ رو که می شنوم ؛

دایی گفت پسر اینقدر احساسی اَه حالم بد شد ،

گفتم هووم یسنا رو هم خیلی دلم واسش تنگ شده -_-

جمعه 26 آبان 1396

هِـمـیـن حَـرَم . . .

مشهد ، صحن انقلاب ،

با اینکه اینجا خیلی شلوغ هست ،

ولی من یه جای آروم پیدا کردم ،

که واستون یه پُست دلی بنویسَم ،

و بعد نِت رو خاموش کنم ،

و تا صبح اینجا بمونم دعا کنم ،

دعا کنم برا عزیز ، برا رفقا ، برا خانواده ،

و بعد از همه دعا کنم برا خودم ،

چشام اَشکی بشه هم برا خودم ،

هم برا یه نفر که مخصوص گفت به جاش گریه کنم :)

+

یه وقتایی خیلی دلگیر میشم ،

و چون همیشه همه خنده هام رو دیدن ،

نمی تونم حسه واقعیم رو بگم ،

نمی تونم بگم حالم خوب نیست ،

یعنی یه وقتایی حتی گفتم ناراحتم ، باور نکردن ؛

من رُک حرفام رو میگم ، ولی هیچ وقت ،

هیچ کسی صدای دردم رو نشنید ،

و همینا باعث شد که من ساعت ها ،

به حرف ها و راز های دوستام گوش کنم ،

و تا به من میگن بنیامین حرفای دلتو بگو ؛

میگم من خوبــَـم ، عالـــی اَم ؛

یه وقتایی بزرگ ترین غم ها رو داشتم ،

اما به همه گفتم مُشکلی نیست ،

وقتی می پُرسیدن واقعااا خوبی ؟

می گفتم آره مشکلی نیست ،

من خوبــَـم ، عالـــی اَم ؛

+

همین مشهد ، همین صحن انقلاب ، همین حرم ،

من اینجاس که‌ هم خندیدم ، هم راحت گریه کردم .

چهارشنبه 24 آبان 1396

دلیـلِ اَصلـی . . .

دوستان هی به شوخی میگن ، ببین راننده بیداره یا ن :)

باید الان مشهد باشیم ، ولی از بَس آروم میره ،

که بعید می دونم تا فردا ظهر هم برسیم :/

.

.

.

امشب اینجا با یه کرمانشاهی هم گروه شدیم ،

به اندازه صد سال حرف داشت ،

می گفت که از مسئولین گلایه داره ،

البته من بهش گفتم که مَردُم هم بی تقصیر نیستن ،

چون عادت کردن به بد زندگی کردن ،

عادت دارن به اینکه کیفیت زندگیشون بالا نباشه ،

نمی خوام سیاسی بنویسم ، اما دلیل اصلی این  اتفاق ها ،

اینکه من ، تو ، ما ، مسئولین ، همچی از ریشه خرابه ...


امشب تصمیم گرفتیم برا کمک بریم ،

ولی خب گفتن از بوشهر گروه هایی رو فرستادن ،

و دیگه ما باید اول از مشهد بَرگردیم ،

تا بعد بشه مجوزِ رفتن به مناطقِ زلزله ای رو صادر کنُن ...


به اُمید اینکه خالصانه کمک رسانی بشه ،

و خدایی نکرده کسی نخواد غیر اخلاقی رفتار کنه ،

یا فقط تظاهر به کمک داشته باشه ...

.

.

.

پُرسیده بودم که مهم ترین آرزوتون چیه ؟

و گفتم 3 تا از کامنت ها رو انتخاب می کنم ،

اِدامه همین پُست می نویسَم :


1- من خیلی دوست دارم خیلی زود مشغول به کاری بشم ،

که هم واقعا از انجامش لذت ببرَم هم از دَرآمدش ؛

`` یه کار خوب پیدا کردی شیرینی یادت نره ``


2- با شنیدنِ کلمه آرزو ،

فقط به خوشبختی همه جانبه دخترم فکر میکنم ؛

`` اگه دخترت قدرتو ندونست ،

حتما به من بگو می دونم چکارش کنم ``


3- مرگ

`` موندم به این چی بگم !؟ چی باعث شد که نوشتی مرگ ``

دوشنبه 22 آبان 1396

زِمـزِمــِه . . .

عمو داشت از من تعریف می کرد ،

تا که گفت بنیامین سال هاس یه گوشی معمولی داره ؛


توی دلم زمزمه کردم ‌آخی ؛

آخی ، آخی ، آخی ،


که‌ پدر گفت :

بنیامین هم یه گوشی سه میلیونی گرفت ،

همین چند وقت پیش فروختش :/


دوباره تا عمو خواست صحبت کنه با یه لبخند زوری گفتم ،

اصلا تعریفِ منو ندین ، عمو بحث رو عوض کن :)


پدر جواب دادن :

البته بنیامین از هرچی که داره ،

دُرست استفاده می کنه ...


دوباره توی دلم زمزمه کردم ،

پدرجان اسمه من میاد شوما هیچ‌نگو ،

هیچ‌نگو ، هیچ‌نگو ، هیچ‌نگو -_-

شنبه 20 آبان 1396

گفتم خدایااااا . . .

رسیدم به ‌چهار راه و چراغ قرمز بود ،

اُومد و شیشه های ماشین رو تمیز کرد ،

بهش گفتم کوچولو من الان هیچ‌ پولی ندارم ،

گفت داری ... گفتم داشتم بهت می دادم ،

گفت پول داری ، داری ؛

گفتم می خوای بیا خودت ببین ، گفت سوار شم ؟

گفتم‌ آره شیشه ها رو تمیز کردی این جایزه ات باشه ،

گفت پول دیدم بَردارم ؟ گفتم آره هرچی دیدی برا خودت ؛


یه هزاری پیدا کرد :/

جیب پُشت شلوارم یه دویی پیدا کرد :|

یه پنجی هم توی کیف مدارک ماشین بود :\


گفتم ‌کوچولو‌ خیلی خوش شانسی تووو ،

اشاره کرد پنجی رو میدی ؟ گفتم آره همش رو بَردار ،

گفت همش ؟؟؟ گفتم آره ،

بَرداشت و با خنده های از ته دل خداحافظی کرد ،


گفتم خدایااااا ،

مدت ها به من وصل کردی ،

پولی رو که باید ،

به یکی دیگه می رسید ...


ماشین رو پارک کردم ، پیاده شدم یه دختر صدام کرد ،

گفت آقا این ماشین روشن نمیشه ،

میای یه نگاه بهش بندازی ؟

گفتم خانم من بلد نیستم ،

با طعنه گفت ممنون خیلی کمک کردی ،

گفتم بیام دو ساعت وایستم کنارت ،

هی نگاه اَندام خوشکلِت کنم ،

بعد بگم نمی تونم راضی میشی ؟ گفت پسره پرووو ،

خندیدم گفتم نیام تا رو ماشینم خط انداختیاا ،

هرچی می خوای بگی الان بگووو ، گفت ما عقده ای نیستیم ،

گفتم خط بندازی هم اینجا دوربین داره پیدات می کنم :)


بعد از کُلی ماجرا ،

به مقصد نهایی نزدیک شدم ،

گفتم سلام به همه ؛

با یه سوال به من شوک دادن ،

بنیامین میری مشهد ؟ گفتم چی ؟ مشهد ؟ الان o_o

گفتن آره امسال فقط 6 نفر سهمیه دادن ،

که دلمون خواسته توام باشی ؛ گفتم شوخی می کنید ؟

گفتن 10 روز باید واسه حرم وقت بزاری ؛

گفتم سید چرا به من نگفت ؟

گفتن سید هم تاییدت کرده ،

گفتم پس حله میام  ، چه روزی حرکتیم ؟

گفتن همین چهار شنبه ؛


گفتم خدایاااااا ،

داری چیکار می کنی با من ؟

لیست رو‌ نشونم دادن فقط 6 نفر خواستن ،

و این سفر قسمتِ منم شد ؛


گفتم خدایااااا .........

پنج‌شنبه 18 آبان 1396

شـبِ جُـمـعـه . . .

شب جمعه چیست ؟

شبی که زن مهربان می شود ،

شبی که مَرد می‌گوید :

شنبه برایت طلا می گیرم ،

شبی که نامزد ها عاشق ترن ،

و البته باید بیشتر هم مراقب باشند ؛


خیلیا که از شروع هفته قهرَن ، شبِ جمعه آشتی میشن ،

برا همینه میگن این شبِ جمعه باعث مُحبت میشه ؛


شب جمعه خوبه چون که فرداش تعطیلیـه ،

حتی کارمند ها این شب رو دوست دارن ،

چون صبح ها راحت می خوابَن ؛


این شب جمعه برا همه عالیه ،

 اِنگار قدرتـی نهان داره ،

که من الان میگم شبِ جمعه ،

تمومه وجودم شاداب میشه :)


فقط مجرد ها ،

این شب رو دوست ندارن ، که واقعا حَـق دارن ،

دیگه خسته شدن از یه تعطیلیـه معمولـی ،

باید یه تعطیلی داشته باشن که شب رو باهم بگذرونـَن :/

( تعداد کل: 18 )
   1      2      3      >>