X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان
شنبه 20 آبان 1396

گفتم خدایااااا . . .

رسیدم به ‌چهار راه و چراغ قرمز بود ،

اُومد و شیشه های ماشین رو تمیز کرد ،

بهش گفتم کوچولو من الان هیچ‌ پولی ندارم ،

گفت داری ... گفتم داشتم بهت می دادم ،

گفت پول داری ، داری ؛

گفتم می خوای بیا خودت ببین ، گفت سوار شم ؟

گفتم‌ آره شیشه ها رو تمیز کردی این جایزه ات باشه ،

گفت پول دیدم بَردارم ؟ گفتم آره هرچی دیدی برا خودت ؛


یه هزاری پیدا کرد :/

جیب پُشت شلوارم یه دویی پیدا کرد :|

یه پنجی هم توی کیف مدارک ماشین بود :\


گفتم ‌کوچولو‌ خیلی خوش شانسی تووو ،

اشاره کرد پنجی رو میدی ؟ گفتم آره همش رو بَردار ،

گفت همش ؟؟؟ گفتم آره ،

بَرداشت و با خنده های از ته دل خداحافظی کرد ،


گفتم خدایااااا ،

مدت ها به من وصل کردی ،

پولی رو که باید ،

به یکی دیگه می رسید ...


ماشین رو پارک کردم ، پیاده شدم یه دختر صدام کرد ،

گفت آقا این ماشین روشن نمیشه ،

میای یه نگاه بهش بندازی ؟

گفتم خانم من بلد نیستم ،

با طعنه گفت ممنون خیلی کمک کردی ،

گفتم بیام دو ساعت وایستم کنارت ،

هی نگاه اَندام خوشکلِت کنم ،

بعد بگم نمی تونم راضی میشی ؟ گفت پسره پرووو ،

خندیدم گفتم نیام تا رو ماشینم خط انداختیاا ،

هرچی می خوای بگی الان بگووو ، گفت ما عقده ای نیستیم ،

گفتم خط بندازی هم اینجا دوربین داره پیدات می کنم :)


بعد از کُلی ماجرا ،

به مقصد نهایی نزدیک شدم ،

گفتم سلام به همه ؛

با یه سوال به من شوک دادن ،

بنیامین میری مشهد ؟ گفتم چی ؟ مشهد ؟ الان o_o

گفتن آره امسال فقط 6 نفر سهمیه دادن ،

که دلمون خواسته توام باشی ؛ گفتم شوخی می کنید ؟

گفتن 10 روز باید واسه حرم وقت بزاری ؛

گفتم سید چرا به من نگفت ؟

گفتن سید هم تاییدت کرده ،

گفتم پس حله میام  ، چه روزی حرکتیم ؟

گفتن همین چهار شنبه ؛


گفتم خدایاااااا ،

داری چیکار می کنی با من ؟

لیست رو‌ نشونم دادن فقط 6 نفر خواستن ،

و این سفر قسمتِ منم شد ؛


گفتم خدایااااا .........

نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
 X 
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد