پنج‌شنبه 30 آذر 1396

خنده فراموش نشه . . .

یلدا طولانی ترین شب ساله ،

از خدا می خوام این شب طولانی واستون ،

پر از خنده و خوشی و سلامتی باشه ...

+

امشب یعنی شب یلدا به خانواده تبریک رو میگم ،

و میرم برا جشنی که بیرون از شهر هست ..

و شما دوستای خوبه وبلاگی ،

براتون بهترین ها رو از خدا می خوام ،

هرکجا که هستید خوش بگذره ...

+

یه خاطره می خوام بگم ،

فقط دیگه سعی کنید تا پایان این پـُسـت خنده فراموش نشه ،

می‌خوام شبیه شب یلدا این ‌نوشته ‌هم طولانی باشه ،

که یه جورایی برا امشب همه آماده باشین ،

فقط خنده فراموش نشه :)

+

چند سال پیش شب یلدا به من گفتن برو هندونه بگیر ،

منم می دونستم توی انتخاب هندونه شانس ندارم ،

ولی خب دیگه رفتم مغازه و به فروشنده گفتم ،

یه هندونه خوب می خوام ،

گف هندونه های ما همَش عالیه ،

خیالم راحت شد ،

هندونه رو گرفتم آوردم خونه ،

و دیگه وقتش رسید که معلوم بشه ،

این هندونه قرمزه یا نه +_+

با صحنه ای عجیب رو به رو شدیم ،

واسه اولین بار دَر تاریخ این هندونه ،

هسته هاش هم سفید بود :/

چهره من هم اینجوری 0_0 

گفتم والا من به شرطِ قرمز گرفتم ..

گفتن این به شرط قرمز نیست ،

به شرطِ شبیه مغزت باشه گرفتی ...

دیگه توهین به مغزم کردن ،

پـُر از احساس بود قلبم ، قلبم رو شکستن +_+

+

متاسفانه یلدای امسال رفیق شده با آقای زلزله ،

خدا رو شکر این لرزه ها تا الان کشته نداده ،

پس خونسردی خودتونو حفظ کنید ،

مثه این فیلم هندی ها اَشک نریزین ،

نکات ایمنی رو رعایت کنید ..

الان‌ می دونم کامنت میدین :

که بنیامین توی وضعیت ما نیستی ،

بنده توی وضعیت بدتر از شما هم بودم ،

و همون شبِ زلزله با آرامِش خوابیدم ،

و یه بار هم که مسافرت بودم زلزله زد ،

همه فرار می کردن ،

من داشتم بستنی می خوردم ،

بستنیم اُفتاد ، بستنیه حیف شد ،

اَه ...

+

شب یلدا اگه همسایه یا دوست ،

یا کِسی رو می شناسید ،

که نیاز به کمک داره ، کمک کنید ،

کمک‌ کن ، نه برا اینکه خدا گناه هات رو ببخشه ،

کمک‌ کن ، نه برا اینکه‌ همه مشکلات حل بشه ،

کمک‌ کن ، نه برا اینکه همیشه سالم باشی ،

پس برا چی باید کمک کنی :/

آهان ببخشید یهو حواسم پَرت شد ،

خواستم بگم‌ باید کمک کنی ،

چون با این حسه خوبی که اِنتقال میدی ،

کم ترین نفعِش برا تو اینکه ،

روح‌ و روانت انرژی مثبت می گیره ،

کلن کمک کردن ضرر نداره ، همیشه بُکـُن ...

+

مرگ بَر ذهن های منحرف ،

عزیزِ دِل میگم که یاری دهنده باش ،

یعنی همیشه کمک رسان باش ..

+

و شب یلدا یعنی پاییز و زردی ،

فصل عاشقانه ای با طعمِ تلخی ،

به پایان رسید ؛

شروع زمستان و شروع برف و شروع بارون ،

شروع قدم های پـُر از آرامش رو تبریک میگم ،

خنده فراموش نشه :) یلداتون مبارک .

چهارشنبه 29 آذر 1396

گـویـَم‌ . . .

نـخوآه کـه گویـَم ببَخـش ،

مـن کـه زِ دَسـتِ تـوُ دِلـَم شِکستـه ...

سه‌شنبه 28 آذر 1396

بُـمـب . . .

صورتم رو نزدیک به صورتش کردم ،

گفتم صداتو بیار پایین ،

گفت صدام رو نیارم پایین چه غلطی می کنی ؟


گفتم من شبیه یه بمب هستم ،

که هر لحظه امکان داره منفجر بشه ،

داری خیلی میری رو اعصابم ...


چند نفری که کنارم بودن خندشون گرفت ،

ولی خواستن ضایع نباشه سریع دور شدن ،

من هم که معروفم به آقای خنده و خنده های بد موقع ،

اینا رو‌ که دیدم رفتن ، وسطِ دعوا خندم گرفت ،


اونی که باهاش بحث داشتم ،

نگام کرد گفت بنیامین این جمله ای که گفتی :

شبیه یه بمب هستم رو از چه فیلمی شنیدی ؟

گفتم الان مهم اینکه بمب خنثی شده 

یکشنبه 26 آذر 1396

اِمروز رُک‌ نبآش . . .

گفت بنیامین بـخـور غـذاتـو ،

گفتم خیلی خوشمزه بود زیاد هم خوردم ممنون ؛

گفت بنیامین بخور ، اگه نخوری ،

باید این همه غذا رو بندازیم جلو مرغ و سگ ها ؛

گفتم واقعا ، دست درد نکنه ...

گفت با ما راحت باش ، کامـِل غذاتــو بخـور :\


حس کردم غیرِ مُستقیم فحش داده ،

بعد که فهمیدم منظوری نداشته ؛

و دیدم اینا خیلی زحمت کِشیدن ،

به خودم گفتم پسر اِمروز رُک نبآش ؛

خندیدم و سکوت کردم -_-

پنج‌شنبه 23 آذر 1396

تــو . . .

بـا تــو‌‌ دلـم ‌گـرم و‌ خـوشـه ، عـاشـقـم اصـلاً بـه تــوچـه . . .

چهارشنبه 22 آذر 1396

دروغِ لعنتـی . . .

من تا حالا نشده که دروغی بگم ،

و حداقل طی 24 ساعت مخفی بمونه  ؛


یکی از بزرگ های فامیل تماس گرفت که بنیامین کجایی ؟

منم تازه رسیده بودم خونه و خسته هم بودم ،

برا اینکه نتونه بگه کارم داره ،

بهش گفتم بیرون از شهرم عصر بَرمیگردم ،

و دیگه خدافظی کرد و تا اینجا اوکیه ؛


هدفن گذاشتم توی گوشم ،

با یه آهنگ‌ آروم ،

تخت رو آماده کردم برا خواب ،

که دیدم تلفن خونه داره زنگ‌ میزنه ،

نگاه شماره‌ نکردم ، فقط برداشتم گفتم بله ؛

گفت بنیامین تویی ؟ گفتم پدرشم بفرمایید ،

گفت بنیامین ؟ خندیدم گفتم اُوخی ،

گفت خونه ای میگی دارم میرم بیرون ؟

توام دروغ میدی ؟ گفتم نه ..

گفت خانواده ای دارین فرار می کنید ؟

همه یا نیستید یا گوشیتون خاموشه ،

گفتم خخخ همه رفتن شیراز ،

حتما توی راه بودن آنتن نداده ،

پدر رو که می شناسی ،

چقدر رو جواب دادنِ گوشی حساسه ،

گفت می خواستم دعوت کنم امشب بریم باغ ؛


گفتم محبت داری شما ،

شرمنده اینجوری شد ،

گفت حالا وقت زیاده ،

دروغت هم یادم می مونه ؛


گفتم نه ، ببین داری تهمت میزنی ،

من الان واقعا بیرون از شهرم ،

گفتم بنیامین تلفن خونه تون رو گرفتمااا ،

گفتم می دونم ولی از لحظه ای که تماس گرفتی ،

تا الان تا حتی قبلش که به گوشی خودم زنگ زدی ،

من کلن خواب بودم ، اِنگار داشتم خواب می دیدم ،

یه لحظه خیال کردم توی این شهر و توی این خونه نیستم ؛


سکوت کرد ، هیچ ‌نگفت ، خودم خندیدم ،

خندید گفت اگه از بیرون بَرگشتی شب بیا خونه ما :/


خیلی زشت بود ،

ازش عذر خواهی هم ‌کردم ،

ولی چه فایده ...


هعی ،

خودم همین امروز ،

به یه نفر داشتم می گفتم ،

هیچ وقت دروغ نگو :|

دوشنبه 20 آذر 1396

عـشـق‌ نـیـسـت . . .

آنـجـی :

یعنـی حتـی وقتـی تـو یـه دزدِ بانکـی ،

 مـن دوستـت دارم ، عشـق یعنی ایـن ...


سـانـی :

جـدی ؟

پـس تـو مـی دونـی عـشـق یـعـنـی چـی ،

خـب پـس بـیـا ایـنـجـا ،

تـو کـه مـی دونـی عـشـق چـیـه ،

پـس پـاشـو بـیـا ایـنـجـا ، 

زود بـاش ، بـیـا از عـشـق صـحـبـت کـن ...


آنـجـی :

مـن مـیـتـرسـم ،

مـیـتـرسـم ، منـو ‌مـیـکـُـشـن ...


دیالوگ از فیلمِ :

بعد از ظهر سگی ،

یکی از 250 فیلم برتر جهان هس ،

که نظرِ شخصی من اینه ،

اَرزشه یه بار دیدن رو داره ،

ولی دوباره دیدن رو نه .....

( تعداد کل: 20 )
   1      2      3      >>