X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری
چهارشنبه 22 آذر 1396

دروغِ لعنتـی . . .

من تا حالا نشده که دروغی بگم ،

و حداقل طی 24 ساعت مخفی بمونه  ؛


یکی از بزرگ های فامیل تماس گرفت که بنیامین کجایی ؟

منم تازه رسیده بودم خونه و خسته هم بودم ،

برا اینکه نتونه بگه کارم داره ،

بهش گفتم بیرون از شهرم عصر بَرمیگردم ،

و دیگه خدافظی کرد و تا اینجا اوکیه ؛


هدفن گذاشتم توی گوشم ،

با یه آهنگ‌ آروم ،

تخت رو آماده کردم برا خواب ،

که دیدم تلفن خونه داره زنگ‌ میزنه ،

نگاه شماره‌ نکردم ، فقط برداشتم گفتم بله ؛

گفت بنیامین تویی ؟ گفتم پدرشم بفرمایید ،

گفت بنیامین ؟ خندیدم گفتم اُوخی ،

گفت خونه ای میگی دارم میرم بیرون ؟

توام دروغ میدی ؟ گفتم نه ..

گفت خانواده ای دارین فرار می کنید ؟

همه یا نیستید یا گوشیتون خاموشه ،

گفتم خخخ همه رفتن شیراز ،

حتما توی راه بودن آنتن نداده ،

پدر رو که می شناسی ،

چقدر رو جواب دادنِ گوشی حساسه ،

گفت می خواستم دعوت کنم امشب بریم باغ ؛


گفتم محبت داری شما ،

شرمنده اینجوری شد ،

گفت حالا وقت زیاده ،

دروغت هم یادم می مونه ؛


گفتم نه ، ببین داری تهمت میزنی ،

من الان واقعا بیرون از شهرم ،

گفتم بنیامین تلفن خونه تون رو گرفتمااا ،

گفتم می دونم ولی از لحظه ای که تماس گرفتی ،

تا الان تا حتی قبلش که به گوشی خودم زنگ زدی ،

من کلن خواب بودم ، اِنگار داشتم خواب می دیدم ،

یه لحظه خیال کردم توی این شهر و توی این خونه نیستم ؛


سکوت کرد ، هیچ ‌نگفت ، خودم خندیدم ،

خندید گفت اگه از بیرون بَرگشتی شب بیا خونه ما :/


خیلی زشت بود ،

ازش عذر خواهی هم ‌کردم ،

ولی چه فایده ...


هعی ،

خودم همین امروز ،

به یه نفر داشتم می گفتم ،

هیچ وقت دروغ نگو :|

نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
 X 
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد