X
تبلیغات
زولا
جمعه 1 دی 1396

حـافـِظـِ خـَسـتـِه . . .

دیشب حافظ با من لج‌ کرده بود ،

اولین فال رو پدر واسم گرفت :

اومد که اگه بخوای به این راه بری بدبخت میشی ...


دومین فال رو دختر عمه واسم گرفت :

اُومد که نابودی نزدیک است ...


از جمع خانواده خدافظی کردم ،

با دوستم قرار بود بریم جشن ،

به اون هم گفتم رفیق با گوشی یه فال برام بگیر ،

فال گرفت تا ایندفعه بحث عشقیه ،

حافظ داره به من میگه :

گوه می خوری عاشق بشی ...


گفتم باید خودم ،

برا خودم فال بگیرم ،

نیت کردم و اینبار ،

تا قسمتی از فال رو‌ دیدم نوشته  :

که از دلم یک باره برد آرام را ،

سریع فال رو بستم ،

گفتم این وضع مملکت ،

حافظ رو هم خسته کرده :/


من یادمه قبلا ها فال می گرفتن ،

مدام میومَد که موفق میشی ،

خدا رو فراموش نکنی مشکلت حله ،

خبری خوش نزدیک است  ...

اما الان چی ؟


هعی حافظ این روزگار با تو‌ چه کرد -_-

نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
 X 
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد