X
تبلیغات
رایتل
یکشنبه 17 دی 1396

اَز دُزدی تـا حلالـیـت . . .

سرم توی گوشی بود رو ‌موتور نشسته بودم ،

که یه نفر گوشی رو از دستم کِشید فرار کرد ،

جوری موتورم رو انداختم زمین ،

که صدای شکستنِ چراغش رو شنیدم ،

اُفتادم دنبالش توی کوچه های سازمانی گرفتمِش ،

درگیر شدیم ، بهش گفتم باید لُختت کنم  :)

همیشه یه حرفای عجیبی برا گفتن دارم ،

لامصب ناخن های بلندی داشت ،

 زد هم قفسه سینه ام رو خون اُورد ،

هم لباسم رو پاره کرد و همین باعث شد ،

یه مشت زدم توی صورتش که لبِش خون اُومد ،

به سختی گوشیمـو اَزش گرفتم ،

ولی آروم نشدم اُومدم دست کردم توی چشاش ،

گفتم باید کورت کنم بی پدر ، کجا بودی یهو پیدات شد ...


داشتیم همدیگه رو میزدیم ،

اون هی می گفت گوشیتو گرفتی ،

گوشیتو گرفتی بذا برم ،

شانس این کوچه های سازمانی اینقدر خلوته ،

که میشه ساعت ها با عشقت خوش باشی ،

اخه اونجا کِسی رَد نمیشه ، آرومه ، آرومه ..

حالا ما توی این کوچه بجای عشق ،

با دزد درگیر شدیم :/ و دیگه با خودم گفتم ،

گوشیم رو که گرفتم ، اینجا هم کسی الان نیست ،

که بخواد کمکم کنه این رو بهتر اَدبش کنیم ،

دیگه گذاشتم فرار کنه ...


رفتم خونه مادر تا من رو دید ،

گفت بنیامـــــــین چی شده ؟ گفتم خوبم ..

گفت بگووو تصادف کردی ؟

 گفتم نه می خواستن گوشیم رو بدزدن نذاشتم ..

و ماجرای دزد رو که فهمید ،

مادر هم چند تایی فحش داد البته نه به دزد ،

به من که چرا همجا گوشی دستمه :|


و خیلی سال از این اتفاق می گذره ،

امروز داشتم بیرون ساندویج می خوردم ،

یه آقایی اُومد کنارم نشست ،

گف سلام ، گفتم سلام ،

گف من رو می شناسی ؟ گفتم ن ...

گفت بهتر که نمی شناسی ،

با خنده گفتم پس روز خوبی داشته باشید ؛


گفت من تو رو یادمه ،

گفتم عه با من خاطره داری ؟

گفت خیلی تیزی ، خیلی سریعی ،

به چهرتم اصلا نمیاد عصبی باشی ،

ولی عصبی هم هستی ،

گفتم واووو توی یه دقه ،

فالم رو گرفتی حالا از آیندم بگو :)

بلند شدم برا خودم یه نوشابه وا کنم ،

گفت که خیلی قبل با من درگیر شده و من مُـشـت زدمِش :\

گفتم ببین اشتباه گرفتی من هیشکی رو مشت نزدم ،

و عصبی هم نیستم ... 


گفت گوشیتو تا حالا ندزدین ؟؟

فکر کردم ، گفتم یه بار خواستن بدزدن نشد ،

گفت همون یه بار الان دزدش کنارت نشسته ،

موندم چی بگم :/ گفتم شووووووخیه ...

چهره منو از کجا شناختی ؟

گفت نگاهت یادم نمیره تا بمیرم ؛


با خنده گفتم دزدی که من گرفتمِش شما بودی ؟ گفت آره ...

گفتم الان که دارم می بینم ، شما خیلی از من بزرگ تری ،

اونشب چجوری شد ، که من هم گرفتمت و هم زدمت ؟!

گفت اون شب چاقو هم داشتم ،

تو شانس آوردی باهاش نزدمِت ..

گفتم اَه حیف شد .. گفت حیف شد ؟

 گفتم آره خب اگه چاقو دَر آورده بودی ،

و من دوباره تونسته بودم ، گوشیم رو ازت بگیرم ،

اینجوری اِفتخارش برا من بیشتر بود √

خندید گفت با چاقو می کشتمت ...


و بعد گفت حلالم کن ،

گفتم باش حلالی اصن به گذشته فکر نکن ،

 الان کارت‌‌ چیه ؟ گفت توی عسلویه هستم ،

گفتم این مهمه .. خدا رو شکر ؛

گفت الان زنم داره نگاه می کنه ،

پُرسید این آقا کی بود چی بگم ..

گفتم بگو به این پسره یه شب ،

افتخارِ بزرگی هدیه دادم ،

و تا مدت ها با این افتخار پز می داد ،

و تمام خانواده بهش افتخار می کردن .. 


چشاش حالته گریه داشت ،

دست دورِ گردنش انداختم ،

گفتم ضایع نکن خانومت می بینه ،

گفت حلالم کن .. گفتم حلالی والاااا حلالی :/

نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
 X 
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد