پنج‌شنبه 28 دی 1396

خندید . . .

با آرامش آبمیوه می خوردم ،

و منتظرِ یه خبرِ خوش بودم ،

که یهو یه صدای نسبتاً ناجوری شنیدم :/


نگاه کردم تا یه خانومی با ماشینش زده به موتورم ،

این همه موتور و ماشین فقط به موتور من زده بود ،

اینم از خبرِ خوشی که منتظرش بودم -_-


سریع تر آبمیوه رو خوردم ،

رفتم موتورو بَرداشتم ،

گفت آقااا این مال شوماس ؟

از چهرش فهمیدم ترسیده ،

با لبخند گفتم بعله ...

گفت ببخشید ، خودتون چیزتون نشده ؟

خندیدم ، گفتم من که داخل بودم !

خندید سرش رو اَنداخت پایین ؛


گفتم با اینکه این موتورو تازه خریدمِش ،

 ولی خیلی خوشحالم که به خودم‌ نزدی :/

دختره خندید ، من هرچی می گفتم این می خندید ...


گفت الان به داداشم میگم بیاد ،

موتورت هرجاش خراب شده برات درُستش می کنه ..


گفتم نمی خواد ، ممنون ؛

گفت نمیشه که ..

گفتم همچی اُوکیه ، مُشکلی نداره ...


گفت مرسی ..

گفتم فقط خواسی بری ،

حواست به اون موتور ها باشه ..

.

.

.

خندید ×_×

نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
 X 
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد