X
تبلیغات
رایتل
شنبه 30 دی 1396

هُول‌ . . .

امروز صبح بیدار شدم تا هوا بارونیه ،

یهو دلم یه کلاه دست باف خواست -_-

هدفن رو برداشتم ، لباس گرم پوشیدم ،

آماده شدم برا بیرون که مادر گفت :

بنیامین چترتو حتما بَردار ،

گفتم آهان خوب شد یادم آوردی ،

چترو بَرداشتم و توی حیاط انداختمش یه گوشه :)

اولین بارون و اولین هوای خوشه شهرمون رو با چتر شروع کنم ؟


همینجور که داشتم قدَم میزدم ،

حس کردم یه چیزی انگار کمِه ،

به گذشته بَرگشتم و دیدم آره ،

همیشه هوا‌ که بارونی میشد ،

آهنگ هایی پاشایی رو گوش می دادم ،

بارون صدای احساسِه رو پلی کردم ،

و همینجوری رفتم تا رسیدم به همون دره ای ،

که توی شهر ما معروف هست ،

خیلی هم شلوغ بود چون همه مَردُم میان ،

آب هایی که جمع شده رو می بینن ؛


کنارِ این دره نشسته بودم ، یه لحظه با خودم گفتم ،

اگه الان یکی منو هول داد چی میشه ؟

یعنی واقعا میمیرم ؟ زندگی تموم ؟

بعد دیدم اگه زرنگ باشم ،

اول قبلی که کِسی بخواد هول بده ،

متوجه میشم و نمیذارم اینکارو کنه ،

دوم اگه هول داد و اُفتادم سریع سعی می کنم ،

خودم رو به دیواره ها نزدیک کنم ،

و دیگه محاسبه کردم دیدم زنده می‌مونم ،

حالا هَرکی خواست بیاد هُول بِده ، خوشحال میشم 

نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
 X 
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد