دوشنبه 30 بهمن 1396

هوایـی . . .

میگن اشک هاتو پاک کن ، مَرد که گریه نمی کنه ،

ولی خب یه وقتایی هرچی‌ هم قوی باشی ،

هرچی هم بخوای که گریه اَت نگیره ، نمیشه ،

یه وقتایی می خوای که حالِت خوب بشه ، اما نمیشه ...


برا قلب هایی که دیگه از امشب نمیتپه ،

برا داغ هایی که هی به دلِ ایران میشینه ،

چجوری میشه خوشحال بود ؟؟؟


هر ماه که‌ میاد ، یه اتفاق بد هم میاد ،

باور‌ کنید من از الان ‌نگرانِ اسفندم ،

و الانی داشتم به این فکر می کردم ،

حادثه ی بعدی کجاس ؟؟؟


زمینـی ، دریایـی ... هوایـی ،

ایندفه چجوری قرار هست بسوزیم ...

شنبه 28 بهمن 1396

من و دایی . . .

 من :

خدایی ایقد شیرین تعریف می کنی که صد بار هم بگی کمه ،

ولی خب حالا دیگه از سَربازی نگو ، خواهش می کنم نگو ،

یعنی من اگه برم سربازی و برگردم ،

یهو اِمکان داره اشتباهی ،

خاطراتِ سربازی تو رو بجا‌ خودم بگم :)


دایی :

بنی ، وقتی شما موجودی به نام پسرِ خواهر میشی ،

محکوم به شنیدنِ خاطراتِ خالو ``دایی`` میشی ،

دیگه توام که همیشه با خالو هسی ،

پس خالوت واسه هرکی هم بخاد ،

خاطراتش رو تعریف کنه ،

تو هم باید گوش بگیری باز :/

شنبه 28 بهمن 1396

مالک الملک . . .

کـه هـَم جـان اَز تــو دارَم هـَم تــَن اَز تــو ..

پنج‌شنبه 26 بهمن 1396

00:00

به من گفت بنیامین آدم دلش می خواد تو رو ببوسِه ،

گفتم خب ببوس آخه آدم نباید بذاره چیزی توی دلش بمونه ،

گفت پُرو .. گفتم دیگه حالا هرجور خودت راحتی ..

+++

عشق رو به نظرِ من با هیچ چیزی نمیشه مقایسه کرد ،

و برا همین من با اینکه اهلِ شوخی اَم ،

ولی هیچ‌ وقت با عشق شوخی نکردم ..

+++

ترم اول دانشگاه یه دختر با موهای مشکی ،

مانتوی زیتونی ، پوستی روشن ، ..

یعنی انگار خدا برا ساخته این دختر ،

بیشتر از همه ی ما وقت گذاشته بود ،

دوستام که همه دیوونه وار زوم کرده بودن روش ،

منم یادمه گفتم اوووف خدا حفظش کنه ،خوش به حالِ آقاش ؛

ترم اول تموم شد ، ترم ‌دوم هم تموم شد ،

ترم سوم قسمت شد که با این دختر آشنا بشم ،

چجوری آشنا شدم ماجراش خیلیه ،

خلاصه شده بگم که حتی خیلی راحت ،

فرصت شد برم خونشون ..

ولی خب بهش گفتم میام ،

اما عاشقت نیستم و نمیشم ،

هرکاری هم واسم کنی دوستمی ‌،

خب بعد از این حرفم دیگه رفت ،

و تا امروز خبری ازش نشده :/

+++

دیروز ولنتاین بود یهویی دلم خواست با یه دختر برم بیرون ،

ولی خب گفتم نه دوتایی بیرون رفتن ها رو ،

بذارم برا وقتی که واقعی عاشق شده باشم ،

و دلتنگه چشای یار باشم و دیوونه ی خنده هاش ..

+++

دیگه تصمیم‌ گرفتم با رفقا گروهی بریم بیرون ،

و یهویی شد اینکه دخترا هم بیان :/

و شیطون خانم به من خبر داد ،

که هماهنگی هم شده بریم کوه ،

گفتم اینجوری من نمیام ،

چون کوه برا الان جای خوبی نیست ،

برا ولنتاین من دلم می خواد یه جای آروم باشم ،

برام قهوه بیارن و شاملو هم بخونه ، همچی رویایی باشه :)

همینجور‌ که داشتیم هماهنگی ها رو انجام می دادیم ،

که مادر اُومد توی اتاق ، زل زد به من -_-

منم خیلی عادی به صحبت هام ادامه دادم ،

گفتم دیگه ببین من کوه نمیام ،

مادر با صدای آروم همراه با لبخند گفت آفرین پسرم ،

بهشون بگو نمی تونی بری ، بگو کار دارم ، بگو مهمون داریم ،

خندم گرفته بود به دختره گفتم :

آره دقیقاً ، کوه برا ولنتاین مناسب نیست ،

یه جای آروم بریم بهتره √

چهره مادر رو باید از نزدیک می دیدین خخخ ،

همون لحظه هم دختره شوخیش گرفت ،

گفت بنیامین یه جای آروم یعنی بیام خونتون ؟

حالا هی می خوام صدای گوشی رو کم کنم ،

که مادر نشنوه ولی خب دیگه گوش هاش تیزه:/ 

خندیدم‌ بهش گفتم عه خونه ؟

گفت باشه مشکلی نداره‌ چون ‌تو می خوای میام ،

آدرس هم دارم ساعت چهار پیشتم •_•

+++

مادر گفت فقط زود قطع کن ،

گوشی رو از دهنم دور کردم ،

گفتم این دختر داره شوخی می کنه ،

آخه مرض دارم بیارمِش اینجااا ؟

اگه بخوام خو میبرمِش خونه نگهبانی ..

مادر یه بالشت سمت من پرت کرد +_+

+++

خب دیگه با گروه رفتیم کافه و‌ همچی هم خوب بود ،

شاخه گل و هدیه هایی که بهم دادن رو هم ،

آوردم دادم به خواهر خیلی هم خوشحال شد ،

بهش گفتم مخصوص برا خودت گرفتم ،

مادر هم زیر چشی نگام کرد ،

خندید گفت آره مخصوص ،

بعد من آروم به مادر گفتم که لذا ،

هدیه ولنتاین برای همین است ،

که از یک دوست بگیریم و به دیگری بدهیم ،

دیگریه من خواهرم بود √

+++

از اینجا به بعد اصلِ مطلب هست ،

روز ولنتاین و اسفندگان و ...

اینا فقط مُختص برای یک روز نیست ،

باید تمام زندگی رو پُر از دوست داشتن و عشق کنیم ،

باید هدیه خریدن رو توی زندگیمون جا بندازیم ،

باید خاطره سازی رو یاد بگیریم ،

و باید تمام لحظه هامون عطر و بوی ماندن و وفاداری بگیره ،

باید همیشه دستِ عشقتو بگیری ، بهش احترام بذاری ،

باید همیشه بمونی ، باید همیشه عاشقش باشی ...

+++

خیلی ‌خوبه که توی رابطه با هم راحت باشید ،

منظور از رابطه حتما بوس و بغل نیست ،

همین که حالِش واست مهم باشه ، میشه رابطه ،

با هم راحت باشید ، اینقدر راحت که همچی‌ رو بگید ،

راست هم بگید ، دروغ‌ نگید ، تکلیف همچی رو روشن کنید ..

+++

دوست داشتن رو خراب نکنید ،

دوست داشتن رو خراب نکنید ،

وقتی کنارت آروم ‌خوابیده ،

بهت اعتماد‌ داره ، دوستت داره ،

اَزش فیلم یواشکی ‌نگیر ،

عکس هاشو برا دوستات نفرس ،

رابطه رو به گند نکِشید ،

جامعه رو نااَمن تر از اینی که هست نکنید ،

اگه توجه کرده باشید اولَ این قسمت از پُستم ،

گفتم دوست داشتن رو خراب نکنید ،

اینا قوانین فقط دوست داشتن بود ...

+++

بحث عشق که دیگه خیلی بیشتر از این ها ارزش داره ،

ولی تا وقتی که نتونستی واقعی ،

یکی رو دوست داشته باشی ،

واقعی هم نمی تونی عاشقِش بشی  ،

شاید به باور های من بخندین ،

ولی خب من اینجوری اَم ،

قرار نیست که همه شبیه هم فکر کنن ،

ولی من از اینکه شب ها وجدانم راحته ،‌خوشحالم ..

+++

و یادتونه قبلاً گفتم یکی از افتخارتم اینکه ،

تا حالا اینستا و‌ ‌کلش نصب نکردم ،

و حالا اینم یکی دیگه از افتخارتم هست ،

که هنوز که هنوزه دوست هام به من میگن تنها ،

به من میگن بنیامین یه بار فقط یه بار ،

با یه دختر صحبت کن شاید خوشت اومد ،

ولی نذاشتم بدونن که‌ من با دختری که توی دانشگاه ،

آرزو داشتنش رو داشتن هم دوست بودم ،

و دختره حتی از من خواست که برم ‌خونشون ...

چه شاخی شدم من خخخ ...

+++

همیشه اهل شوخی بودم ،

ولی هیچ‌ وقت با عشق شوخی نکردم ، و نمی کنم ..

هیچ ‌وقت به هیچ‌ دختری حتی برا خنده هم نمیگم عشقم ،

چون عشق خیلی با اَرزشه ، خیلی خاصه ،

یه بار اتفاق میوفته ...

+++

و حالا میگم عشق رو خراب نکنید ،

اسمِ هَر رابطه ای رو نذارید عشق ،

با یه چند بار همدیگه رو دیدن ،

خیال نکنید که عاشق شدین و همچی اُوکیه ،

خیلی از عشقم ، عشقم گفتن ها رو که می بینم ،

خندم میاد ، یعنی فقط حرفاشون عاشقانس ،

که البته همین حرف هاشون هم ،

خیلی وقت ها دیگه عاشقانه نیست ، 

+++

من‌ برداشتم از عشق با همه فرق می‌کنه ،

یعنی تا الان که شبیه‌ خودم ندیدم ،

و اگرم روزی شبیه خودم دیدم ،

قطعاً اون یک‌ نفر عشقمه ...

دوشنبه 23 بهمن 1396

بابایی . . .

ماشین رو قرار هست بفروشیم ،

و این روزا دیگه من همجوره ،

باهاش سرعت میرم و نهایتِ لذت رو میبرَم :) 


ظهری خواستم برم بیرون ،

پدر هم گفت که تا یه جایی برسونمِش ،

سوار شد گفت بنیامین آدمونه رانندگی کن ،

گفتم باشه من خودمَم خوشم از سرعت نمیاد ..


پام رو گذاشتم رو ‌گاز :o

گفت بنیامین مگه کجا می خوای بری ؟

مریض اُورژانسی سوار کردی ،

که باید سریع برسونیش بیمارستان تا نمیره ،

یا داری سرعت میری که خودتو برِسونی به قاضی ،

بگی مدرک آوردم رفیقم رو اعدام نکنید ..

گفتم الان واقعا سرعتم زیاده ؟

گفت این سرعت برا خودکُشی خوبه :/

گفتم خو باش از 60  بیشتر نمیرم ...


پُرسید این نگهبانی تموم نشد ؟ گفتم نه هنوز ..

گفت بنیامین دیگه نرو .. گفتم نرم ؟

گفت آره اَرزششو نداره ... گفتم‌ خوبه که ...

گفت دزد بیاد بزنه ناقصِت کنه خوبه ؟

گفتم هه منو دستِ کم‌ گرفتیااا ،

گفت الان اینو ‌‌میگی چون هنو ساعت 3 شب ،

ندیدی رو دیوار خونه دارن میان بالااا ،

گفتم به یاری خدا مشکلی پیش نمیاد ...


گفت فکرم همش اینجاس ، بنیامین بیا یه کاری کن ،

گفتم جان ، گفت شب ها برو اُتاق آخری ،

دَر رو هم قفل کن ، راحت بگیر بخواب ..

گفتم پس من الان نگهبانِ چی اَم ؟ 

گفت فکرِ خودت باش ، که یه چاقویی بهت بزنن ،

آیندت خراب میشه .. گفتم حَله ، مواظب هستم ،

گفت هرچی شد تماس بگیر ...

گفتم آره شماره صاحب خونه رو آماده گذاشتم ،

حِس کنم اوضاع مشکوُک هست زنگ‌ میزنم ،

 گفت بچه‌ ‌نفهمِ ‌ما رو ببین ، گفتم‌ خاااا :|

گفت این صاحبِ خونه دلش نسوخته ،

که بخواد سریع خودشو به تو برِسونه ،

وقتی میاد که یا کشتنِت ، یا دیگه بدَرد زندگی نمی خوری ..

گفتم خو میگی چه کنم ؟ گفت به خودم زنگ بزنم ...


اینو بهش نگفتم ، ولی اینجا می‌خوام بنویسم ،

بابایی ، بمیرم بخدا به تو زنگ‌ نمیزنم ،

نه اینکه بزرگ شده باشم نه ،

من هنوز همون بچه کوچولویی هستم ،

که باید حواست بهش باشه ،

میگم زنگ نمیزنم چون دلم قبول نمی کنه ،

من اگه توی این دُنیا نباشم بهتر .. اصن من اَرزشی ندارم ،

ولی تو‌ نباشی ، من چیکار‌ کنم ؟ تو‌ نباشی خونه چی‌ میشه ،

تو نباشی ، کمر پسرت میشکنه ، کمرم‌ میشکنه ..


پدر باش و به من فحش بده ، باش و اَخم کن ، بحث کن ،

من‌ اون‌ نگاه خطری هاتو خیلی دوست دارم ،

پدر خیلی دوستت دارم ، خیلی دوست دارم ..

خدا منو بُکشه اگه ناراحتت کنم ...

یکشنبه 22 بهمن 1396

لذا . . .

این کلمه `` لذا `` به من یه قدرتِ فوق العاده ای میده ،

هر بار میگم لذا احساس می‌کنم مدیرِ یه جایی اَم ،

با لذا خیلی جمله هام قشنگ تر شده ،

به نظرم تکیه کلامِ خوبی هم باشه ؟

لذا می خوام از امروز این ‌کلمه رو اینقدر تکرار کنم ،

که حالِ همه به ‌هَم ‌بخوره :) 


آره می دونم من یه دیوونم ،

لذا از شما خواهش می کنم به روُم نیارین +_-

شنبه 21 بهمن 1396

بـحـث دیـن . . .

اعتقاد ها ضعیف شده ،و‌ این رو نمیشه اِنکار کرد ،

و منم قصد ندارم الان بگم چه دینی درسته ، یا چه دینی خرابه ،

چه کسی داره راه درست رو‌ میره ، و چه کسی راه خراب ،

من اصلا در حدی نیستم که تعین کننده باشم ،

ولی آنچه که باید گفته بشه ، و باید بگم :

به راهی ، به هر دینی ، به هر باوری که رسیدی ،

همون رو دنبال کن ، و اونوقت اگه کسی باهات مخالفت کرد ،

تو باید خیلی راحت بتونی از باورهات دفاع کنی ،

چون خودت انتخابِش کردی .


همین چن روز پیش با یه نفر که چه عرض کنم ،

خیلی بیشتر از یه نفر و دو نفر بودن .. باهاشون بحثم شد ،

و این واسم خیلی جالب بود که خانومی با 50 سال سن ،

هنوز متاسفانه یه تعریفِ معمولی هم از زندگیش نداره ،

حرفاش یه جوری بود که انگار چندین سال توی ‌کُما بوده ،

و الان این روزا تازه به ‌هوش اُومده ...


دیشب یه لحظه بحث مکه شد ،

می دونید که این روزا عربستان ،

خیلی از محدودیت ها رو داره بَرمیداره ،

من به شوخی گفتم الان مکه شده مکانِ تفریحی ..

جمع حاضر خیال کردن من فرق حج واجب با عمره رو نمی دونم ،

یه نفرم که فرق این دوتا رو برام خیلی خاص توضیح داد ×_×

متوجه اصلِ صحبتِ من نشد ، و خیلی بی ربط هم جواب داد ،

من همیشه میگم‌ که اگه معنی حرفم رو ندونستین ،

خب بگید ، من دوباره توضیح‌ میدم ،

ولی از اینکه به من بگن سنِت کمه یا نفهمی ،

یا .. طبیعیـه که ناراحت بشم ...

خلاصه‌ کلام اینکه دیروز دیدم ،

جایی هستم که همه با فهم و شعورن ،

نفهمشون ‌منم .. برا همین از اُونجا دور شدم ...


البته دین های زیادی وجود داره ،

که مثلاً توی کشور هند میشه خیلی هاشو دید ،

من خیلی قبل اینا رو خونده بودم ،

ولی الان درُست یادم نمونده ،

می تونم برم اینترنت سرچ کنم یادم بیاد هااا ،

ولی این سرچ رو که خودتون هم می تونید ..

من دین مسیحیت رو چون خیلی ، خیلی ،

بیشتر از اسلام طرفدار داشت ، همین باعث شد که یه مدت ،

حتی فیلم های زیادی هم مربوط به حضرت عیسی دیدم ؛

وقتی بری دنبال شناختِ دین های مختلف ،

خیلی اسم های عجیب و عقاید عجیب تری هم می بینی ،

و اونوقت میرسی به این جمله که اسلام هم خوبه هااا ...


اسلام .. به وضع این روز های ایران ،

میگن 10 درصد اسلامی ،

فقط 10 درصد ، 90 درصد دیگش کو ؟

نیست ، چرا نیست ؟

چون انسانیت نیست ، پول‌ِ حلال نیست ،

چون دزدی زیاده ، چون آدمه مُفت خور زیاده ،

چون آدمای افراطی زیاده ، چون دروغ زیاده ، و ... تمام .

.

.

.

همی الان به دوستم پیام دادم نگهبانی ام ،

اگه حوصله اش رو داشتی بیا اینجااا .....

نوشت : مرغ بیارم کباب کنیم ؟

گفتم دوباره سوالی که جوابش رو می دونی پرسیدی ؟

گفت که بنیامین تا این وقته شب یعنی هیچ نخوردی ؟

گفتم خوردم ، ولی نه گفتن ، به مرغِ کبابی واسَم غیرِممکنه :)

.

.

.

۲۲ بهمن مبارک 

( تعداد کل: 22 )
   1      2      3      4      >>