X
تبلیغات
زولا
سه‌شنبه 3 بهمن 1396

اَز اِمـشـب . . .

گفت چیستان بگم ؟ گفتیم بگو ،

گفت آمد و نرفت ، نیامده رفت ،

گفتم اَحسنت ، شعرِش که از سعدیه :)

همه خندیدن .. با خنده گفت :

بنیامین این جمله ربطِش به سعدی چیه ؟

گفتم حالا خودتو ناراحت نکن ..

دوباره گفت آمد و نرفت ، نیامده رفت ، سریع گفتم برق !

گفت اصن چیستان رو بی خیال ، جوک بگید بخندیم ؛

 

.

.

.

و از امشب این هم خاطره شد :

به دوستم گفتم اَه ببین اونجا آبمیوه ریخته ..

یهو‌ دستمال کاغذی برداشت‌ که تمیز کنه ،

بلند خندیدم ، همه خندیدن بهش گفتن :

که این آبمیوه خیلی قبل تر از ما اینجا ریخته بود ..

نگام کرد گفت بنیامین خیلی نامردی ،

گفتم واقعا متوجه نشدی که خُشک هس  ؟

نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
 X 
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد