سه‌شنبه 10 بهمن 1396

تلافی با تف . . .

هر بار بدتر از قبل ،

انگشت رو تا ته می‌کرد توی دماغش ، و ...


یه چن دقه ای خوب نگاش کردم ،

بهش گفتم این چه وضعشه ؟

نگام کرد گفت از این فیلم خوشت نمیاد ؟

گفتم از این فیلم خوشم میاد ،

ولی لعنت به اَنگشتی که توی دماغ میره ،

و هرچی هم میاره بیرون تموم نمیشه !


گفت حالا برا یه بار انگشت توی دماغ کردن ،

نمی‌خواد گریه‌ کنی خو ، مثه بچه‌ ها شدی ..


گفتم یه بار ؟

بیشعور از اولِ فیلم ،

تو انگشت کردی هی توی دماغت ،

و زدی به چیپس و پفک ها ،

خودم دیدم به پایه صندلی هم زدی ،

حتی یکیش رو هم که پَرت کردی اُفتاد رو کُت من ،

خندید گفت بنیامین والااا زندگی رو سخت نگیر ...


دوباره انگشت کرد توی دماغش :/

با خنده گفتم ببین کاری نکن مثه خودت بشمااا ،

گفت خیلی می خواد تا مثه ما بشی .. گفتم مطمینی ؟

گفت آره عزیزم توی زندگی همیشه ریلکس باش ...


یه تفی انداختم روش ، وجودم آروم شد ،

گفت بنیامین خیلی گوه ای ،

تف بعدی رو زدم به صورتش :)

نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
 X 
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد