X
تبلیغات
رایتل
یکشنبه 15 بهمن 1396

سـآمِ دیَوونـِه . . .

به پدر گفتم که با دانشگاه ،

برا چهار روز قراره بریم سفر  ،

پُرسید کجا ؟ گفتم هنوز مشخص نشده ؛


گفت بنیامین تا الان ،

هرکاری دلت خواسته کردی ،

هرچی هم ما هیچ بهت نمیگیم ،‌

هی تو نفهم تر میشی ، کاری نکن از چِشَم بیوفتی :/ 


فقط سکوت کردم +_+ 

گفت توی طول تاریخ ،

حتی یک نفر اگر پیدا کردی ،

که ندونه داره به کجا سفر می کنه ،

بیا هرچی خواستی به من بگوو ..


گفتم والا به ما گفتن یه دوره آموزشی هست ،

حالا اِمکان داره بریم مرکز اُستان ، یا بریم شیراز ،

یا شایدم اطرافِ شهر‌ خودمون باشه ، من واقعا نمی دونم ؛


 آروم شد √ گفت اینایی که باهاشون میری ،

آدمای خوبی هستن ؟ گفتم آره ..

گفت بنیامین همیشه هرجا اِحساس خطر کردی فرار کن ...


برا من پدر همه حرف هاش منطقیه ،

اما حالا نمی دونم چرا هرچی‌ می گفت ، می خندیدم :o


و خب اینکه میگه فرار کن ،

بحث خیلی مهمی هست ،

آدم باید فرار رو بلد باشه ،

باید فرار کنی از جایی که امنیت نداره ،

باید فرار کنی از کِسی که داره آرامشِتو می گیره ،


و البته‌ پدر این هم گفت که ،

فرار کردن همیشه هم راحت نیست ،

یهو می بینی اینقدر دیر شده ،

که دیگه وقتی برا فرار نمونده -_-

- - -

خاطره اِی از امشب ، و این سفرِ دانشجویی :

الانی داشتیم تخته نرد بازی می کردیم ،

بعد سام گفت این بازی چه جوریه به منم یاد میدین ؟

و هیشکی بهش محل نذاشت ...


یهو دیدم داره سام به خودش میگه :

باشه عزیزم ، بازی تخته نرد رو بهت یاد میدم ،

اینا محل سگ بهت نذاشتن ولی ناراحت نباش ،

تواَم این بازی رو یاد می گیری ...


یعنی من اینقدر خندیدم خخخخ ،

گفتم سامِ دیوووونه ..

خندید گفت سام دیوونه نبود ،

از دست شما هااا دیوونه شد :)

نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
 X 
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد