چهارشنبه 18 بهمن 1396

نـگهبانـی . . .

امشب پدر بزرگ گفت :

بنیامین یه خونه اِی هست که برا 15 روز ،

نیاز به نگهبان داره پول خوبی هم میده ، میری ؟

با خنده گفتم یعنی واقعا اونجا اَمنیت نداره ؟

با خنده های شیرینش گفت : 

زیاد اونجا خونه نساختن شاید ترسناک باشه ،

ولی خطرناک نیست ، حالا باهم میریم ببین ..

گفتم هووم خب اُوکیه .. قبول ...


اینو توی گروه تلگرام نوشتم :

عزیزان از مقاماتِ بالا تماس گرفتن ،

و من از امشب باید از یه خونه ای محافظِت کنم √

رُفقا هم نوشتن که دیگه هر شب جامون اونجاس ،

نوشتم ممنونم ، نمی خواد بیاین ،

خونه مَردُم رو داغون کنید ،

بعد باید من جوابگو باشم +_+ 


صابر اُومد نوشت که :/ بنیامین کمک کن ،

گفتم داداش تو جون بخواه ،

گفت دست دوتا جوون رو به هم برسون ،

گفتم باشه این دوتا جوون چه مشکلی دارن ؟

گفت مشکلِ جا ، این‌ خونه خالی که نگهبانشی ،

هروقت موقعیت بود بگو تا با خانومی بیام ،

خیلی وقته نشده باهاش یه جای آروم راحت صحبت کنم ،

گفتم آهان پس برا خودت می خوای ! گفت آره ،

گفتم صابرِ کثافت یعنی تو این خونه خالی رو ،

فقط برا صحبت می خوای ؟

گفت بنیامین معلوم شد نمی خوای کمک کنی ،

گفتم نمیشه اینجا خونه ی من نیست ،

بنده خدایی اعتماد کرده من نگهبان اینجام ،

دارم بابِت اینجا بودنم پول می گیرم ،

گفت بنیامین ساعت 1 شب بیایم خوبه ؟

 گفتم صابر ، گفت بله ،

گفتم دختر به این بی صحابی کجا پیدا کردی ؟

خندید گفت درُست صحبت کن عشقمه ،

بنیامین کمک‌ می کنی ببینمِش یا نه ؟

گفتم حالا تا فردا شب به صاحب خونه بگم ،

یه جوری سعی می کنم راضیش کنم ...

گفت بنیامین تو خدای مایی ،

گفتم کُفر نگو ، برو حالا زیادم دل خوش نکن ،

شاید بگه نه ... گفت برا بنیامین نشد نداره ..

رسماً با این حرفش ، همون لحظه خواستم بگم بیاین ،

صاحب خونه غلط کرده بگه نه :\ 


بعدِش کامبیز تماس گرفته ، میگه :

بنیامین مقامات بالا دوباره گفتن چکار کنی ؟

خندیدم گفتم خبری نیست فقط یه نگهبانی سادس ،

گفت بنیامین آخرین باری که گفتی خبری نیست ،

و فقط می خوای بری با پسره صحبت کنی ،

دیگه ما پسره رو ندیدیم ..

گفتم باور کن من اینی که میگی یادم نیست ،

ولی این نگهبانی رو پدر بزرگ معرفی کرده ،

دیدم‌ موقعیت خوبی هست ، قبول کردم ،

گفت خب باشه حالا خواب نری ،

یهو بیدار بشی تا همچی رو بردُن +_-


هنوز کامبیز خداحافظی نکرده بود ،

که محمد پیام داده ×_×

بنیامین خدا رو شکر از اینکه نگهبانی ،

گفتم واوو ‌چی شد که الان از این خبر خوشحالی ؟

گفت حداقل از امشب می دونیم کجایی ..

گفتم محمد من که همیشه هستم ،

گفت همیشه هستی ولی توی سفر :\

گفتم همین حسود های مثه تو ،

باعث شدن مشهد لغو بشه ،

هفته آینده هم با سید می خواستم برم خرمشهر ،

ولی دیگه نمی تونم برم ، بخاطر همین نگهبانی ~_~

گفت پس از خدا می خوام همیشه نگهبان بمونی •_+

نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
 X 
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد