پنج‌شنبه 19 بهمن 1396

شـبِ جُمعـه هـای تــُفی . . .

الانی از اینجا یه ماشین رَد شد و صد متر جلوتر وایساد ،

با خودم گفتم خب من نگهبان اینجام ،

و باید چک کنم بینم کیه ، چیه !؟

رفتم تا یه ماشینِ سمند هست ،

داشتم همین جور نگاه می کردم ،

که یهو دیدم استغفرلا ،

ماشین داره بالا و ‌پایین میشه ،

حدس زدم که ‌حتما اَعمالِ ،

شب جمعه رو دارن انجام میدن :/


وقتی که حس‌ کردم‌ تمومـه ،

رفتم آروم زدم به شیشه ماشیـن ،

یه چند دقه اِی طول کِشید تا شیشه رو آورد پایین ،

دیدم تا یه دختره :/ گفتم سلام خانم تنها هستین ؟

گفت بله .. گفتم تنها اینجا ؟ گفت اینجا رو‌ مگه خریدی ؟

گفتم نخریدم ، ولی الان شما توی منطقه حفاظت شده هستید ،

اینجا ما داریم مأموریت انجام میدیم ...


شیشه های ماشین رو یه کم کِشید بالا تر ،

خواستم بهش بگم پلاک ماشین رو بَرداشتم ،

و الان با مرکز هماهنگی می کنم ..

ولی خب من زود خندم میاد ،

دیگه برا اینکه ماجرا لو نره ،

گفتم خانم لطفاً سریع تر بَرگردید ..

یه باشه گفت و توی دلِش هم مطمینم فحش داد :o


یه‌ کم که دور تر شد ،

یه پسر از شیشه سَرش رو آورد بیرون ،

با دست هاش یه علامتی نشون داد که جیگرم رو سوزند ..


بنیامین دیدی این روزگار با تو‌ چکار کرد ، دیدی ؟!

ولی واقعا لعنتیاا این کاره بودن ،

چهره دختره یادم می مونه ،

باید اینکارشو تلافی کنم ، اَه ،

تف به این شبِ جمعه هایی که ما داریم #_#

نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
 X 
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد