X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری
دوشنبه 28 اسفند 1396

1397 . . .

اگه با کامنت هام ، با من ، با نوشته هام آروم شدی ،

چون خودت خوب بودی ، منم باهات خوب بودم ،

جواب خوبی که بدی نیست ، هست ؟


و‌ اگه دلت رو شکستم ، به وبلاگت نیومدم ،

این رو مطمین باش ‌‌خودم خواستم ناراحتت کنم ،

و حتی تا همین الان هم‌ پشیمون نیستم ....


ولی خب سال نو داره میاد ،

و از این میشه به عنوان یه فرصت استفاده کرد ،

فرصتی برای اینکه فراموش کنم بدی ها رو ....


آشتی بشیم ؟ √


خیلی خوشحال میشم ببینم ،

یه نفر رک داره باهام صحبت می کنه ،

نزدیک به یک سال هست که اینجام ،

اگه نوشته ای ، کامنتی ، رفتارم ... هرجا که بد بودم بگید ،

آدرس هم بذارید تا بیام دهنتون رو سرویس کنم ،

عه ببخشید ، منظورم این بود که بیام عذر خواهی کنم :)


آخرین خاطره ای امسالم با مادر بزرگ ثبت شد ،

هرچی گفت ، گفتم چشم ،

گفت بنیامین بالای ‌کولر هم تمیز کن ،

خندیدم گفتم مادر این چهار متر ارتفاع داره ،

مگه دست های منو چی فرض کردی ؟

خندید ، منو بغل گرفت ، یه شعری خوند ،

که الان یادم نیست چی بود ،

ولی خب مربوط میشد به قد بلند و اینااا :|

مادر بزرگ سایه ات همیشه بالا سرِ ما باشه ...


96 برا من سال عادی و به نسبت آرومی بود ،

ناراحتیم فقط حوادثی بود که ایران رو سیاه پوش کرد ...


سوال ،

بدترین سال زندگیتون ؟؟؟

چرا بد بوده رو هم دوست داشتی بگو ،

خواهشاً می‌خوای دروغ بگی ، نگو :/

همون سالش رو بنویسی کافیه ....


نام حیوون سال 1397 سگ هست ،

امیدوارم  امسال صمیمیت ببینید و وفاداری ،

امیدوارم این سگ وحشی نشه ، پاچه بگیره +_-


یه آهنگی هست که‌ واسم قدیمی نمیشه ،

این آهنگ رو خیلی گوش می گیرم ،

یه وقت هایی باهاش گریه کردم ،

یه روز هایی باهاش خندیدم ،

یه شب هایی تا صبح با این آهنگ بغض کردم ،

الانم داره می خونه ، و من هی آروم تر میشم ،

این آهنگ رو حالا تقدیم شما خوبان می کنم ،


خواننده : بهنام‌ صفوی ،

همین که حواست به من هست خوبه ،

همین خوبه که تو منو دوست داری ،

همه میرن از زندگیه من اما ،

محاله تو یک روز تنهام بذاری ......


فقط آرامش مهمه ، دعا می کنم 97 ،

براتون پُر از آرامش باشه .

یکشنبه 27 اسفند 1396

لعنتی اینو بفهم . . .

از تجربه هاش نوشته ،

از اینکه چگونه سفر کیش‌ خوبی داشته باشیم ...


من همه نوشته هاش رو خوندم ؛


بعد واسش کامنت گذاشتم :

دو بار رفتم کیش یه بار پول داشتم ،

که لذت بردم ، سفر خوبی شد ،

یه بار دیگش رو هم پول کم داشتم ،

که خیلی گوه خوردم با این وضع رفتم کیش ،

شیراز ، یاسوج ، هرجا رفته بودم بهتر از کیش بود ،

کیش فقط پول می خواد ، لعنتی اینو بفهم ..

شنبه 26 اسفند 1396

گلپا . . .

قسمتی از این پُست رو با لهجه بوشهری نوشتم :)


با آب سرد حموم کردن ،

خیلی به من انرژی میده ،

خیلی ، خیلی ، خیلی ...


از حموم اومدم بیرون ،

با انرژی گفتم سلاااااااام بوا ،

`` بوا یعنی : پدر ``

گفت سلام چاکرم ،

گفتم‌ نوکرم ،

گفت اِمرو چطهری خویی؟

`` یعنی امروز حالت چطوره خوبی ؟ ``

گفتم خدا رو شکر خوبم ،

تو ، رو به راهی ، همچی ‌اوکیه ؟

گفت مونم خوُم ،

`` یعنی : حالِش خوبه ``


پدر گفت که این صدای چیه توی حموم ؟

گفتم گوشیمه ، آهنگ گذاشتم ،

گفت کیه ‌می‌خونه ؟ اینا چیه گوش میدی ؟

گفتم والا شادمهر ، صادقی ، هیراد ،

همه اینا داشتن الان می خوندن ،

ولی تا تو اومدی اونا تموم شد ،

ساسی شروع به‌ خوندن کرد :/

گفت آهنگ باید اثر بذاره ،

گلپا با اون امکانات کم ، سال ها پیش اینو خونده :

گلپونه های وحشی دشت اُمیدم ، وقت سحر شد ،

خاموشی شب رفت و فردایی دگر شد ،

گفتم احسنت ، ناز نفست ،

دوباره شروع کرد به خوندن :

گلپونه هااااا نا مهربانی آتشم زد ، آتشم زد ..

گفت : گلپاااا گوش بگیرااااا ، گفتم چشم :|

شنبه 26 اسفند 1396

عـزیـزم . . .

بنویس تنگه دلت واسم ، بگو که هنوز واست خاصم ...

جمعه 25 اسفند 1396

آخـریـن جـمـعـه 96 . . .

این نکته رو الانی متوجه شدم ،

که شب های جمعه فقط مجرد ها اینجا کامنت دادن ،

و آقا و خانم های متاهل امشب هم می دونم نیستید ،

ولی فردا یا حالا شنبه ، یکشنبه ، دوشنبه ،

هروقت اومدین اینجا ، و این پست رو خوندین ،

حتما بگید که شب جمعه کجا بودین ؟

لطفا حالته اون لحظه تون رو هم بگید ؟!

برا فضولی نیستاااا ، دارم تحقیق می کنم •_•

البته من که می دونم همه یا قهر بودن ،

یا میگید که شب جمعه مسافرت بودیم +_+

.

.

.

پُستی که واسه امتحان فیزیک نوشته بودم ،

طرف کامنت داده که واقعا اعجوبه این شما ،

چجوری جلوی دختر و پسرا درش آوردین ؟

جواب من اینکه استغفرلا مگه چی رو در آوردم ؟

یه گوشی بود ، فقط گوشی .. الان دوباره میاد کامنت میده :

چقدر پرویی شماااا ، ن خب بیاا اُونجاتم در بیار :/

و من هنوز این کامنت رو نفرستاده ،

ولی جوابش رو اینجا میدم √

ماجرای گوشی یه ریسک بود ،

که ارزشه اینکارو داشت ،

و خودم حواسم بود کسی نبینه ،

الان دیگــه آرومــی ؟

شب ها می تونی راحت بخوابی ؟

.

.

.

این آخرین جمعه سال 96 هست ،

و شاید سال 97 دیگه من نباشم ،

حداقل بگو خدا نکنه ،

بگو صد سال عُمرت باشه ، اَه -_-

یه خاطره از پسر عمه بگم ، و دیگه شب بخیر ،

این پسر عمه خیلی از مرگ‌ میترسه ،

یه تابلویی نزدیک به خونشون هست ،

مخصوصِ اعلامیه های ترحیم ،

هرکی بمیره عکسش رو این تابلو هست ،

پسر عمه داشت نگاه اعلامیه ها می کرد ،

و می گفت هعی روزگار ، هعی خدا ، هعی دنیای نامرد ،

بهش گفتم ببین انشاالله روزی خودت کنه ،

عکستو با یه لبخند شیک اینجا ببینم ؛

افتاد دنبالم نتونست منو بگیره ،

بلند گفت رووووووزی خودت کنه ، خودت بمیری ،

گفتم من هنوز جوونم ، اول توو ، اول تووو ،

دوباره افتاد دنبالم اینبار دیگه نشد فرار کنم :|

گفت بنیامین بگو خدانکنه بمیری ،

گفتم بیشعور مگه مرگ دست منه ؟

خندید رفت رو صندلی نشست ،

گفت آره مرگ دست خداس ،

گفتم آرزو می کنم خدا انتخابت کنه :)

حالا دیگه اینو نگم که دوباره افتاد دنبالم :\

سه‌شنبه 22 اسفند 1396

اگه اتفاقی بیوفته . . .

نارنجک گرفته ‌میگه امشب خوشحال باشیم ،

خب اینی که الان دست توعه ،

برا جنگ استفاده میشه ، نه برا شاد بودن ،

چرا اینجوری شده ؟

چون‌ توی ایران آمار جشن ها کمه ،

و‌ یه جورایی این ‌چهار شبنه سوری انگار ،

آخرین خوشی و آخرین فرصت واسه شاد بودن هس ...


من خودم به‌ خدا ، به دین ، به امام ها ،

من از اون دسته آدما هستم که اعتقاد دارم ،

ولی قبول ندارم اینو‌ که‌ میگه ،

ایران جشن های شاد زیاد داره ،

کدوم‌ جشن ها رو میگی ؟

میگه ‌مثلا جشن‌ حضرت فاطمه !

آره ولی این جشن ، انرژی ، تحرک و هیجانی نداره ...


دیدم کشور های دیگه رو‌ که ‌،

جشن آب ، جشن رنگ‌ ، جشن پرواز ،

یه ‌جشن‌ هایی‌ که ما با دیدن عکس هاشون ،

حس های خوب ‌می گیریم ، می خندیم ،

با دیدن عکس هاشون آروم میشیم ،

حتی با دیدن عکس ها ...


توی ایران ذهن ها خسته شده ، مردُم اعصاب ندارن ،

همه دنبال یه راه هستن ‌واسه تخلیه‌ خودشون ،

دنبال این هستن که ارضا بشن ، از ته دل بلند بخندن ،

پس باید حق داد اگه این ‌چهارشبنه سوری ،

همه می خوان آتیش روشن کنن ، بپرن ، خوش باشن ،

و یه عده حتی اینجوری راضی نمیشن ،

تفنگ‌ و نارنج هم میارن ، دوست دارن که‌ بگا برن ،

که البته توضیح دادم و گفتم که حق هم دارن ،

آخه از این دسته جشن ها سالی یه بار هست √


خیلی مواظب خودتون باشید ،

خوشی و خوشحالی که باعث ضرر بشه ،

انجام دادنش اشتباه هست ،

فکر‌خودت نیستی ، به مادرت فکر کن ،

به این فکر کن که اگه اتفاقی بیوفته ،

تا اَبد خانوادت رو کُشتی  ...


به‌ پدر قول دادم نرم بیرون ،

ولی از مقامات بالا پیام دادن :

با سلام به اطلاع می رساند ،

نیرو ها جهت امنیت در چهارشنبه سوری ،

فردا رأس ساعت 17/30 در منطقه باشند ،

حضور الزامی می باشد ...


رو این پیام خیلی پُز دادم ،

حیفم اومد اینجا ننویسمش :)


شهر ما یکی از خطرناک ترین جاهاس ،

مورد داشتیم یارو موتورش رو گذاشت وسط ،

روش آتیش روشن کرد ،

البته که بدتر از این رو هم دیدم :/


این روز رو تبریک‌ میگم و دعا می کنم ،

امشب برا همه بی خطر باشه ،

هرجا هستید حتی اگه توی خونه ،

از خدا می خوام دلتون آروم باشه ...

سه‌شنبه 22 اسفند 1396

3 نفر . . .

امتحان فیزیک داشتم ،

واسه ورود به جلسه گوشی ها رو می گرفتن ،

گوشی رو گذاشتم توی شرتم ،

گفتم حالا می تونه خو بیاد بگیرش :)

 

رفتم داخل خودم به زور تونستم گوشی رو ،

بیارم بیرون و سریع بذارمش زیر برگه امتحانی :/


نشستم فکر کردم حالا از کی کمک بگیرم ؟؟؟

یه چند تا عکس از سوال ها گرفتم ،

فرستادم واسه گروه ای که فقط 3 نفر هستیم ،

کم به نظر میایم ، ولی همیشه‌ هوای همدیگه رو خیلی داریم ؛


یعنی حال کردم از داشتنه همچین دوستی ،

من سوال ها رو فرستادم توی گروه ،

کمتر از چن دقه جواب ها رو نوشت ،

عکس گرفت ، فرستاد برام 


امتحان که تموم شد ، استاد رو دیدم ،

بهش گفتم که سوال ها خیلی آسون بود ،

استاد گفت مرادی ایندفه پارتی هم فایده نداره ،

به کسی دیگه حتی 10 الکی نمیدم ؛


گفتم استاد من دیگه‌ اون مرادی سابق نیستم ،

صبح تا شب برا این امتحان خوندم ،

کُلی کلاس جبرانی رفتم ، ایندفه اُومدم برا بیست ، 

خندید ، زد رو شونم گفت حالا می بینیم ،


یعنی یک درصد هم منو باور نداره ،

ولی خب من که صد درصد مطمینم ،

اینبار شاخ فیزیک رو شکوندم 

( تعداد کل: 18 )
   1      2      3      >>