پنج‌شنبه 3 اسفند 1396

سکوت ممنوع . . .

اکثرِ دوست هام وقتی با عشقشون مشکلی دارن ،

برا حل شدنِش از من کمک می گیرن ،

یکی از صمیمی ترین رفیق هام ،

عاشق یه دختر شده ، و دختره خیلی بهونه می گیره ...


امروز توی باغ نشسته بودیم ،

بهش گفتم رفیق چرا هیچ‌ نمیگی ؟

دوباره چه مرضته ؟

گفت بنیامین دیگه حالم از تواَم بهم می خوره ،

گفتم عجب ، حالا زورت به من رسیده ؟

گفت عشق آدم رو زمین گیر می کنه ،

گفتم خب مشخصه که لیلات قهر کرده ..

گفت اگه توام پیام هاشو بخونی عصبی میشی ..

گفتم نخونده اول میگم که خودت مقصری ..

گفت بنیامین بیشتر ناراحتم نکن ،

گفتم خب ببین الان الکی داری یه موضوع ،

به این سادگی رو اینقدر پیچیده اَش می کنی ...


گفت این موضوع ساده نیست ،

پیچیده است ، خیلی هم پیچیده است ،

گفتم پیچیده نیست ،

گفت بنیامین این گوشی رو بگیر ،

بجای من ، تو بهش پیام بده ،

اگه صفحه خاموش شد ،

رمزِش 1371 هست ، و بلند شد رفت :/

حالا منم که نمی دونم مشکلِ اینا چی بوده ،

چند از پیام های قبل رو‌ خوندم ،

و یه پیامی واسه دختره‌ فرستادم ، نوشتم :

امروز که اینقدر دوستت دارم ، عاشقتم ،

اِسمت هر لحظه رو لبام هست ،

تو سَردی ، تو بهونه میاری ، تو بَدی ،

باش اشکال نداره ، لحظه هامون رو دوس داری خراب کنی ،

خب باش خراب کن ، ولی من از خدا می خوام ،

از خدا می خوام که هرچه زودتر بمیرم ،

بمیرم تا تو راحت بشی ...


دختره اِستیکر اشک فرستاد ، بوس فرستاد ،

نوشت آقایی ... جوابشو ندادم ،

نوشت می خوام هرچی آقام بگه‌ همون بشم ،

اینجا دیگه جوابشو دادم :)

نوشتم آقات چیزی ازت نمی‌خواد ،

همینی که هسی رو دوس دارم ،

نمی‌خوام تغییر کنی ،

نمی خوام کنارِ من محدود بشی ،

من فقط میگم‌ واقعا عاشقم باش ،

چرا باید هَر روز با بهونه هات دلم رو‌ بشکنی ؟


دوباره بوس فرستاد ،

نوشتم بوسه هات قرصِ آرامبخشه ،

نوشت دلم‌ واست یه ذره شده ،

نوشتم : بخدا من بیشتر √

نوشت امشب بیام بیرون می‌تونی بیای ؟

اینجا دیدم داره‌ میره سَمت بحث های خاک بَر سَری ،

شب جمعه هم هست ، دیگه بهش گفتم که :/

عزیزم من باید برم ، خودم باهات تماس می گیرم ...


و به نظرم که امشب همدیگه رو دیده باشن ،

این دوتا می دونم که خیلی عاشقِ هم هستن ،

ولی حیف که خیلی هم پُر توقع و مغرورَن ،

و همین باعث میشه از عشق فاصله بگیرن ... 


یه نکته ای بگم که یه وقتایی ،

ساده ترین موضوع ها رو ما سخت می بینیم ،

یه چیزایی رو ‌میگیم مشکل ، که واقعا مشکل نیست ،

باید کمک بگیری از پدر ، مادر ، خواهر ...

به صمیمی ترین دوستی که داری ،

حرف های دلتـو بگـو ...

یه وقتایی باید اعتماد کنی ،

یه وقتایی باید به خودت بگی :

سکوت ممنوع .

نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
 X 
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد