چهارشنبه 8 فروردین 1397

روح‌ . . .

دیشب خواهری اومد توی اتاقم ،

گفت بنیامین هنوز بیداری ؟

گفتم نه ، خودم ‌رو زدم به بیداری :/

خندید گفت چرا نخوابیدی ؟


دست خودم ‌نیست ،

سوال های زیاد باعث میشه ،

تشویق بشم برا اینکه اذیت کنم :)


وقتی پرسید چرا نخوابیدی ؟ بهش گفتم نمی تونم بگم‌ ،

گفت بگووو‌ چی شده ، گفتم نه نه نمی تونم بگم ،

گفت بنیاااااااامین بگو ، گفتم اینجا خوابیده بودم ،

یه چیزی شبیه روح رد شد -_- گفت شوخی می کنی ؟

گفتم باور کن یه لحظه نزدیک بود سکته‌ کنم ،

گفت بنیامین می خوام برم پیش مامان ؛


اینجا به بعد رو با ریتم شعری بخونید :

بهش گفتم : برو ولی یادت باشه ،

باز منو کاشتی رفتی ، تنها گذاشتی رفتی ،

دروغ نگم به جز من ، یکی‌ دیگه داشتی رفتی √


گفت خیلی مسخره ای بخدااا ،

خندیدم گفتم‌ الان روح‌کجاس آخه ؟ گفت روح‌همجا هست ،

گفتم تو که خوشت میومد ، برات داستان‌ جن و روح‌ بگن ،

گفت آره توی جمع‌خوبه ، گفتم واقعا الان ترسیدی ؟

گفت آره این وقت شب بحث روح ترس داره ،

گفتم تو دیگه بزرگ شدی بچه نیستی خوو ،

و اینکه‌ ببین با وجود یه شیری مثل من ،

چرا باید بترسی ، واقعا چراااا ؟

با خنده گفت وای از دست تووو ..


اینجا رو‌ هم با ریتم شعری بخونید ،

من هنوز همونی اَم که بودَم ،

همون مهربون ، همون بنیامینَم ،

ولی دیگه‌ کسی  نیست ، صدام‌ کنه بنیامینم ×_×


چه ربطی داشت :/


اصن ایندفه دلم‌ خواست پایان پُستی که‌ نوشتم ،

بی ربط با موضوعی باشه که انتخاب کردم ،

چیه ؟ مشکلی داری ؟

نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
 X 
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد