X
تبلیغات
زولا
یکشنبه 20 خرداد 1397

بتمرگ . . .

صبح بلند شدم دیدم امیر بالا سرم نشسته ،

گفتم بچه برو بگیر بخواب ! اینجوری انگار بالا قبر نشستی ،

توی چشام نگام کرد ، ریشمو کِشید گفت بتمرگ ،

گفتم تو الان چی گفتی ؟ با پرویی گفت بتمرگ ..

گفت امیر بتمرگ بی اَدبیه ، فحشه ،

بگو داداش بخواب .. گفت بتمرگ :‌/


تا گفتم بچه می خوای گردنتو بشکنم !

یهو خاله اومد داخل گفت بنیامین چکار بچه ام داری !؟

گفتم بچه ات الان به من داره میگه بتمرگ ،

مَردم صبح بیدار میشن شیر موز می خورن ، انرژی دارن ،

منم بیدار شدم دهن روزه تا امیر بالا سرم‌ نشسته ،

مثل انگار اومده سَر قبر ، خاله خندید گفت عه خدانکنه ،

گفتم حالا سلام که نمی کنه ، میگه بتمرگ !


گفت امیر داداش بنیامین ،

ازت ناراحت شده برو بوسش کن ..

امیر هم گفت باشه اومد بوسم کرد ،

خاله هم گفت پسرم هیچ وقت حرف بد نمیزنه ،

امیر هم گفت حرف بد نزدم ، حرف بد نزدماااا ..

به خاله گفتم خب مادر انگار داره صدات میزنه ،

برو تا منم بگیرم بخوابم هنو خیلی مونده تا اذون ،

گفت باشه خاله رفت ، امیر هم بلند شد که بره ،

گفتم امیر تو بمون ، اول بیا من ببوسمت بعد برو ،

گفت باشه تا اومد صورتش رو آورد نزدیک ،

یه پس گردنی زدمش ، گفتم به کی گفتی بتمرگ :)

نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
 X 
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد