X
تبلیغات
زولا
سه‌شنبه 29 خرداد 1397

تـا صبـح بـیدار . . .

از شنبه تایپ پروژه ای رو شروع کردم ،

و امروز صبح ساعت 6 تموم شد ، خواستم بخوابم ،

دیدم یکی رو به روم ایستاده ، گفتم یا خداااا این چیه ؟!


چراغ ها روشن شد ،

دیدم مادر با چهره ای بسیار ناراحت داره نگام‌ می کنه ،

گفت صبح شده هنوز بیداری ؟ چی‌ توی این گوشیه ؟

گفتم هیچی والا ، تا الان داشتم با لپ تاپ کار می کردم ؛


گفت گوشی کم بود ،

حالا تا این‌ موقع با لپ تاپ هم کار می کنی ؟

با حالته غمگینی گفتم یه چیزایی هست ،

که باید الان بیای اینجا کنارم بشینی تا واست بگم ..

سریع اومد رو تختم نشست ،

گفت تا صبح بیداری بنیااااامین


گفتم بگم بهت ؟ گفت بگووو ،

گفتم ساعت چند بود که سهم بستنی خودتو‌ دادی به من ؟

گفت حالا پنج یا شش ساعت پیش ، گفتم اون لحظه من داشتم ،

با تلفن صحبت می کردم ، درسته ؟ گفت آره ،

گفتم خب ازت تشکر نکردم بابت اینکه ،

سهم خودتو دادی به من ، گفت خب الان چی شده ؟

 گفتم ببین بعد از اینکه تلفن رو قطع کردم ،

اومدم بگم مرسی مادرِ عزیزم بستنی خودتو دادی به من ،

اما دیدم خوابی ، برا همین تا الان بیدار موندم ،

که تو بیدار بشی ، من ازت تشکر کنم ، بعد بخوابم :)


اینقدر خندید که یادش رفت واسه چی ازم ناراحت بود √

نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
 X 
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد