شنبه 30 تیر 1397

ماجرای آبمیوه . . .

امروز صبح بیرون بودم ، موقع برگشتن به خونه ،

یه مغازه وایسادم برا اینکه آبمیوه بگیرم ..

قبل از ورودی مغازه جوونی نشسته بود ،

به من گفت آقاااا یه پولی کمک کن ،

بهش گفتم الان میرم واسه توام آبمیوه می گیرم ،

بخور تا دلت خنک شه اینجا هوا خیلی گرمه ؛


گفت خانوادم ظهر چیزی ندارن بخورن ،

و‌ دیدم حرفاش یعنی اینکه فقط پول می خواد ،

منم توی جیبم دست کردم ، تمام‌ پول هامو در آوردم ،

تمام پول هامو در آوردم ، فکر نکنید پونصد هزاری بوده ،

تمام‌ پول های من به زور میشد 10 هزار تومن :|


خلاصه گفتم خب بیا دو هزار بهش دادم ،

بقیه پول ها رو که توی دستم دید ،

گفت یه دو هزاری دیگه هم بده :/

بهش گفتم هیچ وقت طمع نکن ،

همیشه قانع باش پسر جون ،

فقط آروم‌ نگام کرد ، دوباره خودم گفتم ،

همین جا بمون جایی نرو ، الان میام ..


رفتم داخل مغازه ، دوتا آبمیوه‌ خنک گرفتم ،

اومدم بیرون تا نیستش .. خوب نگاه اطراف کردم ،

تا انگار داره فرار می کنه ، با تعجب گفتم این چشه ؟!


یه کمی فکر کردم ، با خودم گفتم شاید ترسیده ،

خیال کرده می خوام بگیرم زندانش کنم ...

آخه یکی نیست بهش بگه بیشعور ،

چهره من به این کار ها میومد ؟!

و بعد هر دو آبمیوه ها رو خودم خوردم ،

و روح و روانم به آرامش رسید :)


ولی خب الان فقط از این بابت ناراحتم ،

که این پسر به من گفته بود پاش شکسته !

به من حتی نشون داد که پاش رو گچ گرفته :|


پ.ن

شایدم فکر کرده فهمیدم که پاش نشکسته ،

واسه همین ترسیده فرار کرده ...

حالا اگه دوباره ببینمش ، خودم حتما پاشو میشکنم ×_×

جمعه 29 تیر 1397

همیـن جمعـه بیـا . . .

با آمدنِ تو .. دل آرام می شود ،

ای جانم به فدای تو .. امروز بیا ؛


با آمدنِ تو .. مشکل ها .. حل می شود ،

هرچه زودتر‌ همین جمعه بیا ؛


با نام تو معجزه ها ،

دیدم می شود ...

هر روز تو را از نزدیک دیدن ،

لازم می شود ...

همین جمعه بیا ،

اگر می شود ...

هـمـیـن جـمـعـه بـیـا .......


#بنیامین


این شعری هست که امروز نوشتم ،

واسه همونی که بحثش با همه جداس ؛


اَللّهُـمَّ عَجِّـل لِوَلیِّـکَ الفَـرَج

تویی هم صاحب زمان ،

هم صاحب دلم ..

 

چهارشنبه 27 تیر 1397

مَـن پَـستـم . . .

به دلم موند یه بار من ،

بگم پَستـم ، بگن نـه ، بگم بیشعـورم ، بگن نـه ،

بگم من خــَرم ، بگن نـه ، بگم بد بودم ؟ و بگن نـه ..

و میشه مثبت هم به این موضوع نگاه کرد ،

خیلی خوبه که خانواده همیشه حرفای منو تایید می کنن ~_~


چند دقه پیش با پدر بحثم شد ،

بهش گفتم می دونم که عمو اشتباه کرده و تمام ..

پدر مکث کرد ، خیلی بد نگام کرد ،

و گفت بنیامین بی معرفتی ، خیلی بی تعصبی ..


گفتم آره من بی تعصبم ، من پَستم ..

این `` من پَستم `` ‌که گفتم دیگه پدر ،

به شکل های مختلف توی صحبت هاش ،

یه جوری می خواست به من ثابت کنه که پَستم :|


مثلا چند تا فحش خیلی مخصوص نثارم کرد ،

و در آخر گفت بچه اینقدر پَست ، دشمن بزرگ کردیم ؛


من بهش گفتم الکی طرفداری نکن ،

خب وقتی عمو اشتباه کرده .. بگم اشتباه نکرده ؟


دوباره پدر با اندکی مکث ،

گفت پَستِ نفهم ، دارم بهت میگم ،

عموت اصلا از این ماجرا خبر نداشته ؛


و دیگه دیدم این بحث به‌ جایی نمیرسه ،

آروم محل بحث رو ترک کردم ،

 اومدم توی اتاقم و حتی الان ،

که دارم واستون می نویسم ،

صداشو کم و بیش می شنوم ،

هنوز پدر تاکید ویژه ای رو این داره ،

که من پسرِ پَستی ام +_+


اما یه اعتراف صادقانه ای باید کنم ،

که من عاشق این فحش های هستم ،

که پدر با هم میکس می کنه ،

چند تا فحش رو یجا میگه ،

مثال : پَستِ نفهم :|


مورد داشتیم خیلی عصبی شده ،

به زبون جنوبی گفته `` گا بعزته ``

یعنی گاو از تو خاصیتش بیشتره -_-

دوشنبه 25 تیر 1397

اینـم از جـام 2018 . . .

خب کرواسی قهرمان نشد ،

و این جام 2018 رسید به فرانسه ،

تیمی که من از اول باهاش دشمنی داشتم ،

چرا من با فرانسه دشمن شدم ؟

چون دلم می خواد باهاش دشمن باشم ،

مگه شما ها باید توی همچیه من دخالت کنید ؟


خدایی امشب بازی کرواسی عالی بود ،

اما خب فرانسه خیلی فرصت طلب هست ،

یعنی موقعیت گیرش بیاد از دست نمیده ،

و همین دیگه شد که با چهار گل قهرمان شدن √


این جام پُر از شگفتی ها بود ،

تیم های بزرگی مثل برزیل ، آلمان ، اسپانیا ، ایران ، و ،،،

اینا رو دیدین که خیلی راحت حذف شدن ،

`` ایران رو خودم دلم خواست حداقل اینجا ،

توی وب من جز تیم های بزرگ باشه `` +_+


و تیم های بلژیک ، مکزیک ، کرواسی ، و ...

اینا رو هم دیدیم که چقدر حرفه ای ظاهر شدن ؛


اما خب قهرمانی رسید به فرانسه ،
و اینم از جام 2018 که تموم شد ..
چشم رو هم بذاریم چهار سال دیگه میاد ،
و یه جام جهانی دیگه همراه با کُلی سوپرایز خواهیم داشت ،
تا اون موقع معلوم نیست من باشم یا نباشم ،
ولی اگر بودم و هنوز اینجا می نوشتم ،
خیلی دلم می خواد فرانسه همون اول حذف بشه :)
یکشنبه 24 تیر 1397

فرشتـه هـای زمینـی . . .

قطعا واسه یه پسر سخته بخواد از دختر بنویسه ،‌

سخت از این بابت میگم که این فرشته های زمینی ،

یه جهانی توی خودشون دارن ، جهانی که یه وقتایی آرومه ،

یه وقتایی شیطون بلا ، و یه وقتایی دلگیره ؛

همجا با حضور دختر قشنگه ، یه دختر با بغضش می‌تونه ،

یه جهان رو از پا در بیاره ، یه جهان رو از پا در بیاره √


من امروز رو‌ از صمیم قلب ،

تبریک‌ میگم به این فرشته های زمینی ،

از اینکه هستید و به زندگی رنگ‌ و بوی تازه میدین ،

ممنونم ، ممنونم ، ممنونم ، خیلی ممنونم 


امروز‌ رو‌ من نه تنها به خواهرم ،

بلکه به مادرم تبریک گفتم ،

این تبریک واسه مادر بیشتر نیاز بود ،

مادری که این روزا شاید احساس پیری کنه ،

و فکر می‌کنه دیگه دختری جوون با مو هایی گندمی نیست ،

و شاید مادر ها ، امروز بیشتر از همیشه ،

منتظر این هستن که یه نفر بهشون تبریک بگه ،

و این حسه دختر بودن رو‌ دوباره توی وجودشون زنده کنه ..


یه تبریک می خوای بگی ، اینقدر گشاد نباش ،

هی می شینی فکر می کنی اگه دختره باید تبریک بگی ...

اگه زن باشه ، نباید تبریک بگی .. ای گشاد دختر دوست ..


هر جا حرف از دختر میشه ،

من خیلی از این موضوع میترسم ،

همیشه از دختر هایی که غمگین هستن ،

دختر هایی که قلبی شکسته دارن ،

از دخترایی که میگن دل خوشی به زندگی ندارن ، میترسم ،

دختری که آروم یه گوشه می ‌شینه ،

میره توی فکر ، این قلب منو ‌درد میاره ،

برا اینکه میدونم این آروم یه گوشه نشستن ،

یعنی از همچی دلگیره ، و این دلگیری انگار جهانی داره میمیره ؛


فقط روز دختر نه ، هر روز ، روزِ شماس ،

تبربک به‌ همه فرشته های زمینی ، به شیطون بلا ها ،

و‌ من از خدا همینو‌ واستون می خوام ،

15 ساله باشی یا 60 سال ،

توی هر سنی که هستید ، دلتون دختر بمونه ،

روحتون دختر بمونه ، دخترونه زندگیو ببنید ،

بپر بپر کنید ، لواشک ، پاستیل بخرید ،

کمک کنید دیگه دختر ها به چیا علاقه دارن ؟!

بنیامین ؟ به بنیامین هم همیشه علاقه داشته باشید ..


برا اینکه خوش بگذره ،

باید دیوونه بود و دیوونگی کرد ،

این دیوونه بودن برا همه لازمه ،

برا دخترها ، برا پسرها ، همه دیوونه باشید ..

ای دیوونه ها ، ای کثافت ها ... عه ببخشید ،

این کثافت رو نمی خواستم بگم ،

همون دیوونه باشید ، یعنی زندگی رو سخت نگیرین :/

شنبه 23 تیر 1397

هه خنده . . .

صحبـت های مـن با رفیـقِ صمیمـی ؛


این پیام رو فرستاد :

‏عشقِ واقعی وقتیه که گذشته ات رو ببخشه ،

‏از الانت حمایت کنه ، و برای آینده تشویقت کنه ..


من واسش نوشتم :

رفیق وجدانن اونی که از گذشته تو با خبر باشه ،

و از وضع داغونِ الانت هم حمایت کنه ،

و تازه بهت بگه آیندت هم روشنه ،

این بیشتر شباهت داره به خر :|


گفت بنیامین چرا منو نااُمید می کنی ؟

گفتم می خوام که اُمیدت همیشه به خدا باشه ..

گفت تو که اینجوری ‌منو از صفحه روزگار محو کردی ،

چند تا شکلک خنده گذاشتم ...

نوشتم حقیقتش اینکه‌ تو خیلی خاصی ،

برا پسری مثل تو ، باید جون داد √


گفت یه بار ، یه بار نشد تو جدی باشی !

گفتم الان جدی میگم ، اَرزشه تو بالا تر از این حرفاس ..

گفت تو رو می شناسم الان داری به من میخندی ؛


گفتم هه خنده ؟ من الان دارم خون گریه می کنم ..

شکلک خنده فرستاد نوشت :

تو رو خدا خودتو واسه من ناراحت نکن ..

شکلک خنده فرستادم ، نوشتم :

اشـک هامـو پـاک می کنـم ، فقـط بخاطـرِ تـو :)

پنج‌شنبه 21 تیر 1397

بـه مَردم نـه . . .

خیلی خوشحالم که موفقیتِ من واستون مهمه ،

و همیشه پیگیر حال و روزم هستید ،

عزیزان حقیقتش اینکه بعد از خیلی فکر کردن ،

تصمیم گرفتم این راه نیروی انتظامی رو نرم ،

یعنی بهتر این بود که از اول نمی رفتم ،

ولی همونجور که قبلاً گفتم بخاطر مادرم ،

من این راه رو خواستم که تجربه کنم ؛


آزمون ورودی با دعا و انرژی های خوبتون قبول شدم ،

تشکیل پرونده دادم ، و تمام مراحل به خوبی طی شد ،

و حسه خوبی هم گرفتم از اینکه خدا رو صد هزار مرتبه شکر ،

بدنِ سالمی دارم ، از نظر هوشی هم مشکلی نداشتم ،

گرچه توی سَرم مغز نیست ، ولی خب اُونجا آبرو داری کرد :)


اما یه هفته ای میشه همچی رو لغو کردم ،

فهمیدم که نیروی انتظامی واسه من خوب نیست ،

و دیگه واسه این راه تلاش کردن یعنی حماقت ،

یکی از آشنا ها پسرش شهریور سال پیش ،

پرونده اش رو تایید کردن و بهش گفتن که بزودی ،

برا نیرو انتظامی اعزام میشه ، بنده خدا هنوزم اعزام نشده ،

بیش از هزار نفر هم هستن که همچی رو قبول شدن ،

ولی هنوز به کار گرفته نشدن و هی بهشون میگن بزودی ؛


و حالا از اینا مهم تر بنیامین اگر هم اعزام میشد ،

باید با درجه ی بسیار پایین ، پنج سال سخت کار می کرد ،

با حقوقی که شاید پول دوتا لباس بود ،

و بعد از این مدت تا وقتی که بازنشسته بشم ،

درصد پیشرفتِ من رو چهل بود ، یعنی چی ؟

یعنی اینکه من درجه های زیادی نمی تونستم بگیرم ،

حالا این خودش موضوع مهمیه که داستان داره ،

ولی من خودمَم علاقه ای به نیروی انتظامی نداشتم ،

واسه فرار از سربازی خواستم این راه رو برم ،

با خودم گفتم اینجوری آیندم مشخص تر هست ،

اما خب تجربه اش باعث شد ، بفهمَم اشتباه فکر می کردم ؛

و الان من خیلی مشتاقِ رفتن به سربازی ام √

البته دروغ چرا .. مجورم دیگه مشتاق باشم +_+


من اگه بخوام از این بگم که چه شغلی رو دوست دارم ،‌

و آینده دلم می خواد چکاره بشم ، شاید خیلیاتون ازم بترسید ،

اما قول میدم آینده هرجا قسمت شد ،

و من شروع به کار کردم تمام سعیم این باشه ،

که آدم خوبی باشم ، به خودم ضرر بزنم ، ولی به مَردم نه √


این ماجرایی که الان می خوام بگم ،

اصلا ربطی به نیروی انتظامی نداره ،

لطفاً با هم قاطیش نکنید ؛


امنیت یه مراسم رو سپرده بودن دست ما ،

و تاکید زیادی هم رو لباس دخترا داشتن ،

امنیت که میگم منظورشون بمب پیدا کردن نبود ،

ما فقط اونجا بودیم که به دختر ها گیر بدیم ،

نمیدونم دختره بدبخت چه گناهی کرده ،

که باید بخاطر ما هوس باز هااا ،

آرامش و راحتی زندگیش خراب بشه ،

نمیدونم واقعا واسم سوال هست ،

این همه مشکل توی ایران وجود داره ،

با گیر دادن به دختر دیگه همچی دُرست میشه ؟


مراسم داشت تموم میشد ،

که یه دختر خیلی یهویی اومد به من گفت ،

هرجور دلم بخواد لباس میپوشم ،

به هیشکی ام مربوط نیس ..

منم با خنده گفتم آره خانوم ،

منم همینی که هستید رو دوس دارم √

با تعجب نگام کرد ، خندید رفت ؛


دوست عزیزی کنارم بود ، از این صحنه ناراحت شد ،

گفت بنیامین اینجا هم دست از رفتار بچگونه ات بَرنمیداری ،

گفت تو اومدی اینجا چکار کنی ؟؟؟ وظیفه ات چیه ؟

گفتم خب ما اینجاییم که مراسم به ‌خوبی تموم بشه ،

اگه‌ خیلی مَردی وقتی دعوا شد برو جدا کن ،

اگه خیلی مَردی وقتی یه نفر خواست ،

مراسم رو خراب کنه تو نذار مراسم خراب بشه ،

ولی اگه بخوای شب این دخترو خراب کنی مَردی نیست ،

اصن خانوادش ، خودش وقتی اینجوری می خواد ، تو‌ چکاره ای ؟

به طعنه گفت بنیامین تو خیلی مردی ، خیلی مَردی ..

امنیت دختر ها چی میشه ؟؟؟

گفتم ببین امنیت وقتیه که یه دختر بتونه به ما پناه بیاره ،

نه اینکه از ما فرار کنه  .. وسط حرفام بلند شد رفت ...


مثل این می مونه یه دختر که از چادر متنفر هست ،

بخواد تمام دختر های چادری رو بزنه !؟

نمیشه ، این به نظر من اشتباس ،

کاش میشد به همدیگه احترامِ بیشتری بذاریم ،

مثلا مانتو جلو باز ممنوع نباشه ، چادر اجباری نباشه ،

دختر ها خودشون هم یه جورایی مقصر هستن ،

من دیدم این مانتو جلو باز ها ، گیر میدن به چادری ها ،

و چادری ها گیر میدن به مانتو جلو باز ها ،

و اینا خودشون هم هنوز درک نکردن ،

که لباس یه چیز شخصیه ، و متناسب با خانواده ،

متناسب با باور های فردی ، این پوشش شکل می گیره ،

و قرار نیست که همه شبیه هم باشن ...


قانون های زندگیه من همینه ، از افراط خوشم نمیاد ،

هر جا باشم همینه ، هرجا برم همینه ،

من هیچ وقت آه مَردم نمی خوام که دنبالم باشه ،

خدا گفته از هر حقی می گذرم ، جز حق الناس ،

من اگر آینده به هدفی که می خوام برسم ،

شاید به‌ خودم ضرر بزنم ، اما به مَردم نه ؛


میدونم که آدما وقتی قدرت می گیرن ،

بی وجدان شدنشون راحت تره ،

ولی خب من سعی دارم که هیچ وقت بی وجدان نشم ،

و اگر بی وجدان شدم ، دیگه از اعتراض های مَردم ،

و فحش هایی که به پدر و مادرم میدن ،

تعجب نخواهم کرد ، و به مَردم حق میدم ..

البته دوستان وضع الان ایران ،

ربطی به من نداره ، لطفا فحش ندین :/

( تعداد کل: 19 )
   1      2      3      >>