X
تبلیغات
زولا
چهارشنبه 6 تیر 1397

اگـه ادعـا نمی‌ کـرد . . .

امروز بیرون هوا خیلی گرم بود ،

انرژیم داشت تموم میشد ،

باید یه آب هویج بستنی می خوردم ؛

به اولین مغازه ای که رسیدم رفتم داخل ،

گفتم اول یه بستنی ، و بعد یه بستنی و آب هویج لطفااا :)


اونجا نشسته بودم که بستنی ها آماده بشه ،

اومدم وبلاگ ببینم چه خبره ؟ 

نام کاربری رو وارد کردم beny20 ،

رمز رو هم تا اینجا وارد کردم که Mb@.R1 ؛


یه خانمی رو به روم نشسته بود ، یهو گفت وای !

سریع نگاش کردم ، ولی هیچی نگفتم ،

گفت ماشین پراید نزدیک بود به موتوریه بزنه !

نگاه بیرون کردم ، تا ماجرا تازه شروع شده ،

موتوریه به راننده پراید داره میگه ،

بی ناموس این راهنمااا رو گذاشتی واسه مادرِ ...


و راننده پراید هم یه جوون ریلکس ،

گفت ببخشید راهنما خرابه :/

موتوریه یه چند تا بی ناموس دیگه هم گفت و رفت ..


به خانومی که رو به روم نشسته بود گفتم ،

دیدین چقدر راننده پراید بی غیرت بود ..

این همه فحش بهش دادن هیچی نکرد ،

گفت نه ، اتفاقا راننده پراید خیلی مَرد بزرگی بود :|


گفتم نه ، قبول ندارم ..

توضیح داد که راننده پراید اشتباه کرده ،

و با این سکوتش یعنی اشتباهش رو پذیرفته ،

و اگه هر دو بحث می کردن ، این ماجرا ادامه پیدا می کرد ،

و شاید به بزن بزن و شکایت هم میرسید ..


نمیدونم شاید واقعا این خانم داره درست میگه ،

ولی خب برا من سخته ، یعنی من نمی تونم اینجوری ،

که یه نفر بهم فحش بده ، و ساده ازش بگذرم ؛


من یادمه 16 سال شایدم سنم کمتر هم بود ،

توی ساندویچی نشسته بودم ،

بعد یه پسر قد بلند و ریشی ،

که ظاهراً همه می شناختنش ،

خلاف بود دیگه با شلوار کُردی ،

و این دمپای عربی ها المطراش ؛


داشت ساندویچ می خورد ،

به من گفت بلند شو برو اون سس رو بیار :/

منم بهش گفتم اون پسره که اونجا نشسته ،

کارهای اینجا رو انجام میده صداش کن برات بیاره ..


به من گفت بچه ک..نی ، میگم برو سس رو بیار ،

منم الان پسر خوبی شدم ، اون وقتا واقعا خطری بودیم ،

خدا خودش کمکمون کرد که بخیر گذشت همچی ؛


خلاصه ساندویچی که دستم بود رو با قدرت ،

زدمش توی صورتش ، خیلی بد هم زدمش ،

یعنی هنگ کرد ، باور نمی کرد بزنمش ..

خدا شاهده یادم نمیره ، شانس آوردم ،

همه رفتن گرفتنش گفتن ببخش بچه است دیگه ،

همه‌ گرفتنش تا من فرار کنم ..

ساندویچ فروشه پیرمرد بسیار خوبی بود ،

به من گفت برو تا چند روز هم دیگه نیا بیرون این میکشت ...

صبح ها می خواستم برم مدرسه خیلی می ترسیدم ؛ 


و حالا که فکر می کنم ،

با خودم میگم اگه ادعا نمی کرد ،

و رفاقتی می گفت بی زحمت اون سس رو بیار ،

می رفتم و واسش میوردم ، ولی خب بد صحبت کرد ،

بعد که فحش هم داد ، زورم گرفت ، نشد بی خیال بشم √

نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
 X 
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد