X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری
جمعه 26 مرداد 1397

به همه فحش میدم . . .

امشب دختر خاله و پسر خاله هم اومدن پیش ما ،

بعد از شب نشینی و شوخی ها ،

تصمیم گرفتیم که فیلم نگاه کنیم ،

و من رفتم مغازه که تخمه , چیپس و این چیزا بگیرم ؛


این مغازه توی محله ما معروف هست ،

به اینکه شبانه روزیه ، یعنی همیشه بازِ هستن ،

شانسِ من الان بسته بود ،

یه چند تایی فحش دادم بهشون ×_×


بعد رفتم یه مغازه دیگه که این صاحبش معلوم بود ،

خیلی از زندگی خسته شده ، خیلی ناراحته ..

گفتم سلام ، گفت سلام جون ،

توی دلم گفتم یا خدا ،

این جونی که این گفت خیلی مورد داشت !

گفتم بزرگوار ناگت هم داری ؟

گفت هرچی بخوای اینجا هست !

گفتم بله ، خب کجاس ناگت بَردارم؟


گفت خودم برات میارم ، هرچی می خوای میارم ،

یعنی دیگه مطمین شدم این یارو ،

شب جمعه ای خیلی فشار روش هست ،

منو شبیه خانومش دیده :/


با ریش های بلند ، و لباس سیاه که تنم بود ،

همینا باعث شد که بی خیال بشه ،

دیگه به من نگفت مرسی که هستی •_•


خلاصه ناگت و تخمه و چیپس ،

پفک ، لواشک ، نوشابه ، و شکلات ،

اینا به نظرتون شد چقدر ؟

بله 37 هزار و پونصد ،

گفتم یه آدامس هم بیار 38 بشه ،

گفت خرسی خوبه ؟ گفتم خرسی شد پونصد ؟

گفت تازه این خرید قبل بوده ،

الان همین خرسی هم کمتر از هزار نیست -_-


اومدم بیرون از مغازه ،

به آدامس خرسی فحش دادم ،

به خودم فحش دادم ،

تویی که داری این پُست رو می خونی ،

بخوای بگی من بی ادب شدم ،

به توام فحش میدم ، به همه فحش میدم ،

 اَعصـاب نـدارم هاااااااا ... 


پ.ن

دختر خاله الانی داره میگه :

بنی بیا دیگه ، فیلم شروع شد ،

گفتم کصافت غلط کردی شروع شد ..


اعصاب نمیذارن برا آدم !

گفتم که به همه فحش میدم :)

چهارشنبه 24 مرداد 1397

سرعتـی یا خرکـی . . .

یعنی بعضی از این راننده آژانس ها ،

انگار دارن خر سواری می کنن ،

امروز صبح تلفنی هماهنگ کردم ماشین بفرستن ؛


طرف اومد تا پسر جوونی ، با مو های رنگ کرده ،

اَبروهاش هم بهتر از دخترا برداشته بود ،

تا من دیدمش به خنده یه طعنه هم بهش زدم ،

گفتم واو ، خیلی امروز خوشکل شدی ،

خندید ، گفت آقا کجا میرین ؟

گفتم گنجی ، مقاومت ، یه لحظه سکوت کرد ،

بعد گفت میری اونجا آمارِ ما رو ندی !

خندیدم گفتم خبری نیست خیالت راحت ...


یعنی شانس آورد فکرم درگیر بود دیگه اذیتش نکردم ،

وگرنه راحت میشد با یه بهونه بهش بگم ،

اطلاعات می خواد ماشینت رو چک کنه ،

لطفا منو رسوندی خودتم بیا داخل ..

و اگه اومده بود داخل ،

حتما یه گیری بهش می دادن :)


حالا بعد الان پشیمونم ،

میگم ‌کاش سَرکارش گذاشته بودم ،

از بس ‌که این راننده بیشعور بود ،

توی خیابون شلوغ ، سرعت صد تا به بالااا ،

حتی یه بارم بهش گفتم ببین عزیز ،

اگر‌ جایی کار داری ، من مزاحمت شدم ،

همین بغل وایسا پیاده شم ،

پولِ تا اینجا رو هم که اومدی بهت میدم :|


خندید گفت شغل ما رو همه میدونن سرعتی هست ،

بهش گفتم بیشتر انگار خرِکی باشه تا سرعتی !

گفت که رانندگیش سرعتیه و خیلی تجربه داره ..

گفتم قربون این موهای طلاییت برم ،

خیلی بخدا خرکی رانندگی می کنی ~_~


گفت خرکی به کسی میگن که حواسش نباشه !

گفتم یعنی الان مطمین باشم تو حواست هست ؟

گفت آره ، تا حالا حتی یه مورد تصادف نداشتم ،

گفتم خب خیالم راحت شد ...

خندید گفت البته تصادف داشتم ،

اما مقصر نبودم :/


نمی دونم چی داده بودن به خوردش ،

که حالِ تنظیمی نداشت ×_×

دوشنبه 22 مرداد 1397

شام امشب . . .

یه اُملت درست کردم که میشه به عنوانِ ،

بدترین شام تاریخ ازش یاد کرد ،

و خدا رو خیلی شکر می کنم خودم تنها خونه بودم ،

و ایـن صحنه وحشتناک رو هیشکـی ندید •_•


واسه این شام امشب می شد جایزه تعیین کرد ،

که آیا کسی هست جرأت داشته باشه ،

چند لقمه از این املت بخوره ؟

قطعا اونایی که می گفتن آره ،

این اُملت آخریـن شـام زندگیشون بود +_+


من خودم که فقط نشستم نگاه کردم ،

و هی با تیکه کلامِ این روزام ،، گفتم :

شگفتااا ، چی ساختم من ، این چیه ؟!

شگفتا به این شـام امشـب شگفتاااا ^_^

شنبه 20 مرداد 1397

گـوه‌ خوری های تـو . . .

سهـراب سپهـری :

هر کجا هستم ، باشم ، آسمان مال من است ،

پنجره ، فکر، هوا ، عشق ، زمین مال من است ؛

◙‿◙


خیلی حسه‌ خوبیه ، که خیالم راحته ،

هنوزم یه چیزایی هست ، که مالِ مَن است ،

مثل دفترِ شعرم توی کُمد ،

مثل همین پنجره توی اتاقم ،

از همه مهم تر ، تـو ،

مثل گوه‌ خوری های تو عزیزم ...

جمعه 19 مرداد 1397

ایـن‌ مَرد بـزرگ . . .

رفتـی از کنارم اما ، رفتنـت پُر از معمـا ، حیف ..

گفتمـت از عشق و باور ، گفتـی اَز نگاه آخر ،حیـف ..


.. از عشق بگو .. خواننده : رضا بهرام ،

اسم : رضا ، فامیل : بهرام ،

کاش اسمش هم بهرام بود ،

بعد صداش می کردن بهرام بهرام ،

اینجوری خیلی هنری تر میشد :)

دارم جدی میگم ، همچی رو شوخی نگیر خو !


چشمانت دار و ندارم بود ، دار و ندارم کو ؟

من دلبستم به آنکه دلدارم بود ، دلبرِ نازم کو ؟

+

-

+

و یه‌ کم بحث فوتبالی هم داشته باشیم ،

گفتم تراکتور خیلی حرفه ای بازی رو میبره ،

ولی خب ضایع شدم ، بدم ضایع شدم ~_~

دهن تراکتور سرویس با این بازی کردنش ،

معلوم نبود دارن چکار می کنن !

بی دقتی و گل به خودی ، بعدم با گل های دوم و سوم ،

که دفاع رو باس بگیری با چوب گردو بزنیشون ..

شجاعی و دژاگه از اینا هم دیگه نگم براتون -_-


و راستی برا خداداد عزیزی ،

که مقابل سپاهان عملکرد خوبی نداشت ،

خیلی خوشحال شدم از بازی خوبه امروزش ،

و اینکه این مَرد بزرگ جا نزد و گفت ادامه میدم ،

با آرزوی موفقیت براشون √

پنج‌شنبه 18 مرداد 1397

درد و دل سیاسی . . .

حرفای روحانی رو به نظرم همه شنیدن ،

میشه بگی چی ازش فهمیدی ؟

میشه الان بگی چه تغییری رو حس کردی ؟


خیلی راحت بگو حرفاش فقط بدرد عمه اش می خوره ،

بی احترامی نیست ، حقیقت رو داری میگی ،

شاید روحانی واسه خانوادش ، اقوام ، واسه عمه هاش خوبه ،

برا مَردم که همچی از اوضاع این روز ها مشخصه ،

و ما که همش امیدواریم به آینده ..


اما خب روحانی و همه مسئولین ،

همین که خانوم و بچه هاتون رو دوست دارین ،

و پول توی جیبی هاشون میلیونی هست ،

همین که به پدر و مادرِ خود نیکی می کنید ،

و خونه هاتون میلیاردی هست ،

برا همینا خیلی ازتون ممنونیم ،

با این فرمولی که دارین ،

قطعا خدا هم راضیه ازتون ..


و صحبتی هم دارم با تو ،

تویی که می خوای این پُست رو فیلتر کنی ،

واقعا چرا ؟ آهان کارت اینه ! پولشو می گیری ؟

خب اوکیه راحت باش ، ولی یادت باشه ،

من توهین نکردم ، فقط گفتم دمتون گرم ،

خیلی خوب دارید می کنید !


روحانی دوستت دارم ، روحانی مچکرم ازت ،

اوضاع این روز ها دُرست میشه ؟!

میدونم‌ وقتی تو‌ میگی درست میشه ،

یعنی دیگه صد درصد درست میشه ×_×


خب اینم یه پست سیاسی بود تقدیم شما ،

شمایی که می گفتی چرا از اوضاع ایران نمی نویسم ،

واسه موضوع سیاست حرف خیلی دارم ،

ولی خب همیشه سعی می کنم وارد این بحث ها نشم ..


ایران نیاز به یک تغییر بزرگ داره ،

مَردم خیلی هوشیار شدن ،

به اُمید روزای روشن ...

دوشنبه 15 مرداد 1397

دِکو پُوزتـو پُر خـوُن می کُنم . . .

رنگ این چراغ قرمز لعنتی تغییر نمی کرد ،

هرچی نگاه می کردم تا قرمز مونده ،

و خب تا سبز شد سریع حرکت کردم ،

یه آقا همراه با خانومش اونا هم معلوم بود عجله دارن ،

اومدن دقیقا وسط چهار راه ، رو به رو هم وایسادیم !


یهو یارو مثل وحشی ها بلند گفت هوووی ،

منم ولی با اشاره و خیلی آروم گفتم بیا برو گمشو ؛

باور نمی کردم بشنوه ، آخه خیلی آروم گفتم‌ گمشو ..

و اصلا فکرشو نمی کردم از ماشین پیاده بشه !


و بعله دیگه‌ از ماشین پیاده شد ،

موقعیت هم جوری بود که نمیشد فرار کنم ،

عصبی شدم از اینکه من صبح ها ،

کمتر از هر وقت دیگه صحبت می کنم ،

حالا چجوری این آقا حال و حوصله دعوا داره !

و‌ خیلیم تاثیر داره ، نحوه از ماشین پیاده شدن ،

طوری از ماشین پیاده شد ، و اُومد سمت من ،

که تمام بدنم شروع به لرزیدن کرد ^_^


پیاده شدم ، گفتم‌ چیه اول صبح شیر شدی ؟؟؟

یقه منو گرفت ، گفت همینجا دِکو پُوزتو پُر خون می کنم !

منظورش این بود که با قدرت مشت میزنم توی صورتت :|

چهرمو کردم مثل روانی ها ، دندون هامو به‌ هم فشار دادم ،

گفتم زنت داره نگاه می کنه ، یقه منو گرفتی ،،،

تا اینجا قهرمان تویی ، خب دیگه سوار ماشینت بشو ، برو ،،

آروم یقه منو ول کرد ، رفت .. اینجا من شرمنده شدم ،

اینقدری که این آدم حرف گوش کن بود •_•


اما خب خیلی خدا رو شکر کردم ،

تا بهش گفت برو ، رفت ..

اگر می موند و بحث ادامه پیدا می کرد ،

مطمینم با بدن قوی که داشت ،

می تونست به این حرفش عمل کنه :

`` دکو پوزتو پُر خون می کنم `` -_-

( تعداد کل: 18 )
   1      2      3      >>