پنج‌شنبه 11 مرداد 1397

به مرگ . . .

به اینکه یه روزی نوبت ما هم میشه که بمیریم ،

به اینکه خیلیا رو خیلی دوست داشتیم ،

اما الان روشون پُر شده از خاک ،

و دلمون خیلی تنگ شده واسشون ،

به اینکه یه روز همچی اینجا تموم میشه ،

به اینکه مرگ بیاد سراغت فکر کردی ؟


الان من داشتم به نبودن ها ، به یهو رفتن ها ،

به مرگ فکر می کردم .. به مرگ حسه خوبی دارم ،

به نظرم که مُردن ترسی نداره ،

سخت ترین قسمتش فقط اونجایی هست ،

که باید عزیز ها با نبودت زندگی کنن ..


یه نفر خیلی هم گناه کار باشه ، خیلی هم بد باشه ،

مُردنش دیگه رو چند نفری که تاثیر میذاره ،

حداقل چند نفری واسش ناراحت میشن ..

می خوام بگم که از مرگ نمی ترسم ،

اما از اینکه با نبودم مادر از پا بیوفته ، از اینکه پدر نخنده ،

از اینکه خواهر تنها بشه ، از اینکه دایی روانی بشه ،

از اینکه خاله بخواد خودشو بکشه ، از اینکه عمو سکوت کنه ،

از اینکه هر شب رفقا بیان بالای سنگ قبرم ،

و به‌ من بگن بلند شو ، و نتونم بلند شم ،

از اینکه این وبلاگ واسه همیشه خاموش بشه ،

منتظر باشید که من بنویسم واستون ، ولی نتونم ،

برا اینکه میگن مُردن سخته ..


تا میگم اگه مُردم واسم لباس های رنگی بپوشید ،

آهنگ شاد گوش کنید ، بخندید ،

تا میگم واسه نبودم ناراحت نباشید ، بد نگام می کنن ،

خیلی بد نگاه می کنن ، خیلی بد ،

حتی بدتر از نگاه پدر واسه وقتایی که ازم ناراحت بود ...

نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
 X 
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد