دوشنبه 15 مرداد 1397

دِکو پُوزتـو پُر خـوُن می کُنم . . .

رنگ این چراغ قرمز لعنتی تغییر نمی کرد ،

هرچی نگاه می کردم تا قرمز مونده ،

و خب تا سبز شد سریع حرکت کردم ،

یه آقا همراه با خانومش اونا هم معلوم بود عجله دارن ،

اومدن دقیقا وسط چهار راه ، رو به رو هم وایسادیم !


یهو یارو مثل وحشی ها بلند گفت هوووی ،

منم ولی با اشاره و خیلی آروم گفتم بیا برو گمشو ؛

باور نمی کردم بشنوه ، آخه خیلی آروم گفتم‌ گمشو ..

و اصلا فکرشو نمی کردم از ماشین پیاده بشه !


و بعله دیگه‌ از ماشین پیاده شد ،

موقعیت هم جوری بود که نمیشد فرار کنم ،

عصبی شدم از اینکه من صبح ها ،

کمتر از هر وقت دیگه صحبت می کنم ،

حالا چجوری این آقا حال و حوصله دعوا داره !

و‌ خیلیم تاثیر داره ، نحوه از ماشین پیاده شدن ،

طوری از ماشین پیاده شد ، و اُومد سمت من ،

که تمام بدنم شروع به لرزیدن کرد ^_^


پیاده شدم ، گفتم‌ چیه اول صبح شیر شدی ؟؟؟

یقه منو گرفت ، گفت همینجا دِکو پُوزتو پُر خون می کنم !

منظورش این بود که با قدرت مشت میزنم توی صورتت :|

چهرمو کردم مثل روانی ها ، دندون هامو به‌ هم فشار دادم ،

گفتم زنت داره نگاه می کنه ، یقه منو گرفتی ،،،

تا اینجا قهرمان تویی ، خب دیگه سوار ماشینت بشو ، برو ،،

آروم یقه منو ول کرد ، رفت .. اینجا من شرمنده شدم ،

اینقدری که این آدم حرف گوش کن بود •_•


اما خب خیلی خدا رو شکر کردم ،

تا بهش گفت برو ، رفت ..

اگر می موند و بحث ادامه پیدا می کرد ،

مطمینم با بدن قوی که داشت ،

می تونست به این حرفش عمل کنه :

`` دکو پوزتو پُر خون می کنم `` -_-

نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
 X 
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد