X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری
پنج‌شنبه 1 شهریور 1397

بـآغ سَرهنـگ . . .

پدر گفت که خیلی وقته با ما نیومدی مسافرت ،

ایندفه بیا بریم بد نمی گذره .. گفتم آره خب خیلی خوبه ،

گفت واسه برگشت هم از شیراز میریم ،

اونجا هم خیلی خوش می گذره ،

گفتم خیلی خوبه ، حالا بینم قسمت چی باشه ،

گفت بنیامین الان این چه ربطی به قسمت داره ؟

همین الان بگو میای یا نه !؟ خندیدم گفتم یعنی بیام !

گفت آره دیگه بیااا ، و این شد که دیگه رفتم سفر √


شب و جاده های خاموش ، هوای سرد ، قهوهِ گرم ،

خیلی چسبید ، و خیلی زود رسیدیم مقصد ،

جایی که بهش می گفتن باغ سرهنگ !

اصلِ خنده اینجاس ،

پدر وقتی می گفت بریم باغ سرهنگ ،

من فکر می کردم سرهنگ از رفیق های قدیمی پدر باشه ،

بعد فهمیدم تا نه ، سرهنگ اسمِ این باغ هست •_•


و حالا اینا رو‌ هم بی خیال بشیم ،

همون شبی که رسیدیم باغ ،

از همون شب با آبروی من بازی شد !

خواستم کفش پا کنم ، که ته کفشِ انگار لیز بود ،

صدای عجیبی داد ، عذر خواهی می‌ کنم مثل گوز بود :/

یعنی اونقدی جا خوردم ، که اگه واقعا گوز‌ کــَنـده بودم ،

کمتر شرمنده میشدم ، و الان حسه بهتری داشتم ×_×


همون لحظه دیدم بعضیا دارن نگاه می کنن ،

پام رو بُردم داخل کفش ، آوردم بیرون ،

خواستم بهشون ثابت کنم صدای کفش بوده ..

ولی خب هر‌کاری کردم دیگه اون صدا تکرار نشد *_*

و پیرمَردی باهامون بود خندید گفت :

بنیامین اومدی تفریح راحت باش ،

و‌ با این حرفش متوجه شدم که ،

الکی الکی گوزی اُفتاد گردن ما -_-

= = = 

پ.ن

31 مرداد تولد خواهرم بود ،

امشب واسش کیک گرفتیم ،

من پول بهش هدیه دادم و گفتم ،

با اینکه خیلی لجبازی ، بی شعوری ،

اما دوستـت دارم ، خیلیـم دوست دارم ...

نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
 X 
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد