X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری
دوشنبه 12 شهریور 1397

پسـرِ خواهـر عاشقتـِه . . .

امروز یه پُستی رو داشتم می خوندم ،

که از دایی نوشته بود ..

دایی ها خیلی مهربون هستن √


یادم اومد به مکالمه ای که با دایی عزیزو داشتم :

گفت بنیامین با اینکه خیلی بی عُرضه ای ،

ولی دو روز که نمی بینمت دلم برات تنگ ‌میشه ؛


گفتم قربون قربون قربونت بشم ،

من دلی به یادتم ، توی قلبمی ..

گفت این دلی به یادتم ،

و توی قلبمی رو به ما نگو ،

ما می فهمیم الکیه .. 


گفتم دایی اینجوری میگی بخدا گریه ام می گیره ،

گفت ای خاک توی سرت که میگی گریه ات می گیره :/


گفتم خب حرف منو باور نداری ،

ناراحت میشم دیگه ..

گفت نمی دونم این روحیه لطیف ،

و‌ بی عرضه بودنِ تو رو کی رفته ..

خندیدم گفتم پسر خواهر عاشقته ،

حالا سخت نگیر ، کجایی بیام ببینمت !


گفت هروقت بعد از سه ساعت ،

لباس پوشیدی ، عطر زدی ، و‌ ..

آماده شدی خبر کن میام دنبالت ،

گفتم ببین پنج دقه دیگه بیا ،

گفت پنج دقه ات نشه پنجاه دقیقه ؛


 گفتم‌ خووو ، هرچی میگم یه حرفی براش داری ،

خندید گفت با حرف دُرستش کنیم ،

بهتره تا بخوام دست روت بلند کنم ؛


خندیدم گفتم آره ، پس بیشتر صحبت کنیم :)

نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
 X 
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد