X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

عناوین یادداشت‌ها 

  • وای وای بای بای . . . (سه‌شنبه 24 مهر 1397 10:32)
    یهویی شد خیلیم فحش دادم الان بلیط گرفتن توی را هستیم الان فقط گفتم بنویسم بدونید ، به مادر گفتم اگه شنیدی که پادگان ما تیر اندازی شده موشک زدن ، بمب انداختن حتی گفتن همه مُردن تو نگران نباش من زندم و سه یا چهار روز بعد از اربعین خونه ام مادر صلوات فرستاد ، استغفرلا گفت ، گفت چقدر این پسر بیشعور خب همیشه بدم از عجله ای...
  • هفـت پ.ن . . . (یکشنبه 22 مهر 1397 12:42)
    من خودم از نبودن ها بدم میاد ، و از طولانی نبودن ها خیلی بیشتر بدم میاد ، و آره خب حالا می بینید یک ماه نبودم ، از یک ماه هم بیشتر ، چند روزش مهم نیست ، مهم اینکه نبودم و انتطار اینو داشتین که من ، قبل از رفتنم حداقل یه پُست خداحافظی بنویسم .. و خب الان ناراحت هستین ازم ‌‌‌، باشه ، من حالا همچی رو توضیح میدم ، با...
  • فکـرِ کمتر ، زندگـی‌ِ بهتر . . . (شنبه 17 شهریور 1397 01:38)
    خیلی قبل به این نتیجه رسیده بودم ، که هرچی کمتر فکر کنم ، آرامشِ بیشتری دارم ، و این روز ها دیگه مطمین شدم ، کمتر فکر کردن ، برای سلامتی هم خوبه ؛ من خودم دیدم یارو ، نه پدرش دلار بخر بوده ، نه‌ خودش ، تا چند وقت پیش نمی دونست دلار چیه ! حالا رفته پول قرض کرده که دلار بخره ، چرا ؟‌ چون فهمیده ارزش دلار رفته بالا .....
  • اینجـا هیچـی . . . (چهارشنبه 14 شهریور 1397 15:25)
    احساس می کنم دلتنگی فقط واسه شب هاس ، و این وقته روز ، دلتنگ بودن خوب نیست ، دلم‌ تنگه واسه چی ؟ خب واسه هیچی .. اینجا هیچی : یعنی همچی :) وقتی حواست نیست ، چه دیدنی میشی ، وقتی حواست نیست ، بوسیدنی میشی ، خب معلوم شد ، تقصیر شادمهر هست ! با آهنگ هاش همیشه حسه خوب میده ، دلتنگی هایی که با آهنگ های شادمهر میاد ، حسه...
  • پسـرِ خواهـر عاشقتـِه . . . (دوشنبه 12 شهریور 1397 16:46)
    امروز یه پُستی رو داشتم می خوندم ، که از دایی نوشته بود .. دایی ها خیلی مهربون هستن √ یادم اومد به مکالمه ای که با دایی عزیزو داشتم : گفت بنیامین با اینکه خیلی بی عُرضه ای ، ولی دو روز که نمی بینمت دلم برات تنگ ‌میشه ؛ گفتم قربون قربون قربونت بشم ، من دلی به یادتم ، توی قلبمی .. گفت این دلی به یادتم ، و توی قلبمی رو...
  • شلوارک . . . (شنبه 10 شهریور 1397 01:43)
    هوا اینجا خیلی گرمه ، برا همین شب ها من مایل به لختم ، یعنی فقط شلوارک پام هست ؛ امشب آشغال ها رو خواستم بذارم بیرون ، بعد با خودم گفتم این وقت شب ، هیشکی توی کوچه نیست ، دیگه نمی خواد لباس عوض کنم ، با همین شلوارک میرم و بَرمی گردم ؛ در حیاط رو باز کردم ، چند قدم که رفتم ، دختر همسایه رو دیدم تا زل زده به من ، و چشم...
  • شهری به نام شهریور . . ‌. (سه‌شنبه 6 شهریور 1397 17:07)
    شاید من اینجوری فکر می کنم ، و یا شاید خیلی سال پیش اینطور بوده ، که خودشون رو اذیت نمی کردن ، ماه تولد همه رو می نوشتن شهریور :/ شهری به نام شهریور باید ثبت می کردن ، که سال تا سال همه شهریوری ها اونجا جمع بشن :) ولی خب این ماه رو احساس می کنم ماه بی تقصری باشه ، ماه سختی نیست ، همیشه خیلی آروم راه خودشو میره √ توی...
  • مـو به تنـش سیخ شـده . . . (یکشنبه 4 شهریور 1397 17:05)
    این آهنگ رو داشتم گوش می دادم : توی باغچه ی قلبِ من ، بی تو خار هم نمیشِکُفت ، با‌‌ تو آرومَم ، تو یه فرشته ای ، به تو آدم نمیشه گفت ، تویِ بازی این روزا ، تو یه راه مخفیِ نابی ، نمیدونم‌ چطور نورت یهو ، به این مار اَفعیه تابید ! پدر اومد توی اتاق ، گفت این آهنگ خوانندش کیه ؟ گفتم تتلو .. گفت بخدا دستم برسید ، رو‌...
  • اول هفته . . . (شنبه 3 شهریور 1397 00:57)
    اینکه من بگم اول هفته خوبی داشته باشی ، اینکه یه جا بشینی و بگی کاش فردا قشنگ باشه ، اینکه با گریه از همه بخوای آینده ات خوب بشه ؛ این حرف ها بی فایدس ، همچی به خودت بستگی داره ، بجای‌ نگاه کردن به این و اون ، به‌ خودت نگاه کن ، خودت رو باور داشته باش ، خودت بخند ، خودت بخواه ، خودت قوی باش ؛ این روزها هیشکی شبیه...
  • بـآغ سَرهنـگ . . . (پنج‌شنبه 1 شهریور 1397 01:07)
    پدر گفت که خیلی وقته با ما نیومدی مسافرت ، ایندفه بیا بریم بد نمی گذره .. گفتم آره خب خیلی خوبه ، گفت واسه برگشت هم از شیراز میریم ، اونجا هم خیلی خوش می گذره ، گفتم خیلی خوبه ، حالا بینم قسمت چی باشه ، گفت بنیامین الان این چه ربطی به قسمت داره ؟ همین الان بگو میای یا نه !؟ خندیدم گفتم یعنی بیام ! گفت آره دیگه بیااا ،...
  • به همه فحش میدم . . . (جمعه 26 مرداد 1397 02:01)
    امشب دختر خاله و پسر خاله هم اومدن پیش ما ، بعد از شب نشینی و شوخی ها ، تصمیم گرفتیم که فیلم نگاه کنیم ، و من رفتم مغازه که تخمه , چیپس و این چیزا بگیرم ؛ این مغازه توی محله ما معروف هست ، به اینکه شبانه روزیه ، یعنی همیشه بازِ هستن ، شانسِ من الان بسته بود ، یه چند تایی فحش دادم بهشون ×_× بعد رفتم یه مغازه دیگه که...
  • سرعتـی یا خرکـی . . . (چهارشنبه 24 مرداد 1397 17:56)
    یعنی بعضی از این راننده آژانس ها ، انگار دارن خر سواری می کنن ، امروز صبح تلفنی هماهنگ کردم ماشین بفرستن ؛ طرف اومد تا پسر جوونی ، با مو های رنگ کرده ، اَبروهاش هم بهتر از دخترا برداشته بود ، تا من دیدمش به خنده یه طعنه هم بهش زدم ، گفتم واو ، خیلی امروز خوشکل شدی ، خندید ، گفت آقا کجا میرین ؟ گفتم گنجی ، مقاومت ، یه...
  • شام امشب . . . (دوشنبه 22 مرداد 1397 21:38)
    یه اُملت درست کردم که میشه به عنوانِ ، بدترین شام تاریخ ازش یاد کرد ، و خدا رو خیلی شکر می کنم خودم تنها خونه بودم ، و ایـن صحنه وحشتناک رو هیشکـی ندید •_• واسه این شام امشب می شد جایزه تعیین کرد ، که آیا کسی هست جرأت داشته باشه ، چند لقمه از این املت بخوره ؟ قطعا اونایی که می گفتن آره ، این اُملت آخریـن شـام...
  • گـوه‌ خوری های تـو . . . (شنبه 20 مرداد 1397 15:21)
    سهـراب سپهـری : هر کجا هستم ، باشم ، آسمان مال من است ، پنجره ، فکر، هوا ، عشق ، زمین مال من است ؛ ◙‿◙ خیلی حسه‌ خوبیه ، که خیالم راحته ، هنوزم یه چیزایی هست ، که مالِ مَن است ، مثل دفترِ شعرم توی کُمد ، مثل همین پنجره توی اتاقم ، از همه مهم تر ، تـو ، مثل گوه‌ خوری های تو عزیزم ...
  • ایـن‌ مَرد بـزرگ . . . (جمعه 19 مرداد 1397 22:39)
    رفتـی از کنارم اما ، رفتنـت پُر از معمـا ، حیف .. گفتمـت از عشق و باور ، گفتـی اَز نگاه آخر ،حیـف .. .. از عشق بگو .. خواننده : رضا بهرام ، اسم : رضا ، فامیل : بهرام ، کاش اسمش هم بهرام بود ، بعد صداش می کردن بهرام بهرام ، اینجوری خیلی هنری تر میشد :) دارم جدی میگم ، همچی رو شوخی نگیر خو ! چشمانت دار و ندارم بود ، دار...
  • درد و دل سیاسی . . . (پنج‌شنبه 18 مرداد 1397 01:14)
    حرفای روحانی رو به نظرم همه شنیدن ، میشه بگی چی ازش فهمیدی ؟ میشه الان بگی چه تغییری رو حس کردی ؟ خیلی راحت بگو حرفاش فقط بدرد عمه اش می خوره ، بی احترامی نیست ، حقیقت رو داری میگی ، شاید روحانی واسه خانوادش ، اقوام ، واسه عمه هاش خوبه ، برا مَردم که همچی از اوضاع این روز ها مشخصه ، و ما که همش امیدواریم به آینده .....
  • دِکو پُوزتـو پُر خـوُن می کُنم . . . (دوشنبه 15 مرداد 1397 16:44)
    رنگ این چراغ قرمز لعنتی تغییر نمی کرد ، هرچی نگاه می کردم تا قرمز مونده ، و خب تا سبز شد سریع حرکت کردم ، یه آقا همراه با خانومش اونا هم معلوم بود عجله دارن ، اومدن دقیقا وسط چهار راه ، رو به رو هم وایسادیم ! یهو یارو مثل وحشی ها بلند گفت هوووی ، منم ولی با اشاره و خیلی آروم گفتم بیا برو گمشو ؛ باور نمی کردم بشنوه ،...
  • کجا بمونم و‌ کجا‌ نمونم . . . (جمعه 12 مرداد 1397 18:47)
    یه رفتار ، یا نمی دونم شاید عادت ، حالا هرچی که هست ، شما بگید خوبه یا بد ! من وقتی کار اشتباهی انجام میدم ، و به طرف مقابل میگم ببخش ، و اون نمی بخشه ، تلاش می کنم که ببخشه ، و نمی بخشه ، دیگه کامل از زندگیم حذفش می کنم :) بعد از چند مدت که‌ خودش بَرمیگرده ، معذرت خواهی می کنه ، و میگه گذشته رو فراموش کنیم ، من دیگه...
  • حکایت همیشه . . . (جمعه 12 مرداد 1397 03:20)
    چراغ خواب روشن کردم ، نشستم رو تخت دارم به این هدفن میگم : این گره ها واسه چیه ؟ لعنتی الان وقتشه ؟ شب جمعه باید عشقی باشه ، با بوس و بغل شروع بشه ، چرا تو داری با این گره ها منو اذیت می کنی ؟ اصن تو چجوری گره می خوری ؟ حالا که گره ها رو یکی یکی باز کردم ، یه آهنگ خوب حسن شماعی زاده خوند ، اونم همین `` زنده باد عشق ``...
  • به مرگ . . . (پنج‌شنبه 11 مرداد 1397 16:09)
    به اینکه یه روزی نوبت ما هم میشه که بمیریم ، به اینکه خیلیا رو خیلی دوست داشتیم ، اما الان روشون پُر شده از خاک ، و دلمون خیلی تنگ شده واسشون ، به اینکه یه روز همچی اینجا تموم میشه ، به اینکه مرگ بیاد سراغت فکر کردی ؟ الان من داشتم به نبودن ها ، به یهو رفتن ها ، به مرگ فکر می کردم .. به مرگ حسه خوبی دارم ، به نظرم که...
  • کوفتـم بشـه . . . (چهارشنبه 10 مرداد 1397 01:06)
    الانی به مادر گفتم گشنمه .. گفت این وقته شب چی می خوای ؟ گفتم مثلا سیب زمینی سرخ کرده ، گفت سیب زمینی الان نخوبه برات ، گفتم تو درست کن من می خوام بخورم که بمیرم .. خندید گفت فردا هم باید صبح زود برم کار ، سیب زمینی الان نه ، تخم مرغ خوبه ؟ گفتم اَه نه .. گفت ماست ؟ گفتم اَه اَه نه ، گفت معلوم شد سیری ، آب بخور و...
  • مـن یه‌ دیوونـم . . . (سه‌شنبه 9 مرداد 1397 19:10)
    بهش گفتم امروز تا فردا نتایج کنکور میاد ، گفت وای خیلی استرس دارم ، گفتم‌‌ انشاالله که واسه همه کنکوری ها خوب بشه ، گفت انشاالله .. گفتم توام یه رتبه خوب بیاری ، گفت مرسی عزیزم ، گفتم منم جز رتبه های اول بشم ؛ با تعجب گفت بنیامین مگه توام امسال کنکور امتحان دادی ؟ گفتم خودت چی فکر می کنی ؟ گفت امتحان دادی .. خندیدم...
  • با رفیق . . . (سه‌شنبه 9 مرداد 1397 02:23)
    صبح ساعت هفت اومد که بریم ، روستاهای اطراف برا تدریس ریاضی .. منم باهاش بودم فقط به عنوان یه همراه ، وگرنه من چیزی از ریاضی نمی دونم ، همون مدرسه و دانشگاه هم که می رفتم ، همیشه به زور و شانسی نمره می‌ گرفتم ؛ این روستایی که امروز من دیدم ، توی مسجد به بچه ها ریاضی یاد می دادن ، و این واسم خیلی ناراحت کننده بود ، اما...
  • ما و ماه . . . (شنبه 6 مرداد 1397 03:55)
    امشب ماه گرفته بود ، خیلی دیر به دیر اینجوری پیش میاد ، که ماه از غم‌‌ تمام وجودش بگیره ؛ کاش واسه ما آدما هم اینجوری بود ، دیر به دیر دل ها می گرفت .. یا فاصله شادی تا غم زیاد بود ، مثلا اگر امروز غم داشتیم ، دیگه از فردا به مدت هشتاد روز ، فقط خنده بود و خنده داشتیم .. √ ما و‌ ماه ، حالت شبیه ماه هست یا نه ؟! دلگیری...
  • پیـدا بشـوی . . . (جمعه 5 مرداد 1397 14:26)
    فـرض کن یـکــ دفعـه پیدا بشـوی ! و مــن از ذوق زیـاد غـش بروم .. #شیمـا_سهرابـی
  • مدیر بلاگ اسکای . . . (پنج‌شنبه 4 مرداد 1397 00:38)
    خب اینکه باید قبول کرد ، هر چیزی یک روز پایانی داره ، اما خب بلاگ اسکای نه ، پایان برای تو نباید الان باشه ، حداقل تا 1400 با ما باش ؛ ببین بلاگ ، اسکای عزیزم ، می دونیم چند وقتیه قاطی کردی ، مرض داری ! فهمیدی بهت حسه خوبی داریم ، داری باهامون لج می کنی ، و‌ ما هم حالا به احترام گذشته این روزا رو می بخشیم ؛ اما مدیریت...
  • اَخمـوی کی بودم مَـن . . . (سه‌شنبه 2 مرداد 1397 18:10)
    یه عکس با چهره ای خندون گذاشتم پروفایل ، بعد خب همه به این عکس گیر دادن ، می ‌گفتن این خنده ها یعنی ‌چه ، فکر کردی خیلی قشنگی ، یعنی غم نداری ، یعنی بچه ‌پولداری :/ دیروز عصر پیش مادر بزرگ بودم ، داشتیم چایی می خوردیم ، صحبت می کردیم ، یه لحظه یادم اومد گفتم مادر جون بیا ببین ، این عکس رو گذاشتم پروفایل ، خوبه یا نه...
  • هیـچ وقـت . . . (دوشنبه 1 مرداد 1397 16:19)
    نمی خواستــَم باهـآش بجنگــَم ،، چـوُن قطعـا‍ً هیـچ وَقـت نمی بــُرد √
  • ماجرای آبمیوه . . . (شنبه 30 تیر 1397 15:52)
    امروز صبح بیرون بودم ، موقع برگشتن به خونه ، یه مغازه وایسادم برا اینکه آبمیوه بگیرم .. قبل از ورودی مغازه جوونی نشسته بود ، به من گفت آقاااا یه پولی کمک کن ، بهش گفتم الان میرم واسه توام آبمیوه می گیرم ، بخور تا دلت خنک شه اینجا هوا خیلی گرمه ؛ گفت خانوادم ظهر چیزی ندارن بخورن ، و‌ دیدم حرفاش یعنی اینکه فقط پول می...
  • همیـن جمعـه بیـا . . . (جمعه 29 تیر 1397 17:17)
    با آمدنِ تو .. دل آرام می شود ، ای جانم به فدای تو .. امروز بیا ؛ با آمدنِ تو .. مشکل ها .. حل می شود ، هرچه زودتر‌ همین جمعه بیا ؛ با نام تو معجزه ها ، دیدم می شود ... هر روز تو را از نزدیک دیدن ، لازم می شود ... همین جمعه بیا ، اگر می شود ... هـمـیـن جـمـعـه بـیـا ....... #بنیامین این شعری هست که امروز نوشتم ، واسه...
( تعداد کل: 382 )
   1      2      3      4      5      ...      13      >>